سلام
حس عجیب غریبی دارم و نه چندان خوب البته تو مایه های یه حماقت بچه گونه و خنده دار که اخرش هیچیه
و...یه پیروزی پنهان که کسی ازش خبر نداره حتی برعکس همه فکر میکنن شکست خوردی اینش بده..(گرفتی حسو دیگه؟! )
دارم سعی میکنم ساعات درس خوندن واسه کنکورو زیاد کنم...تاحالا اینقده حل سوالات ریاضی واسم عذاب اور نبوده...همیشه خیلی راحت میرفتم جلو ولی حالا که همه چیز به جواب اخر بستگی داره میفهمم که تو ریزه کاریا اشتباه میکنم ولی راهم درسته یه چیزی تو مایه های همون که ۲+۲=۵ مینویسم(مثلا)ّخوب خیلی تاثیر داره تو جواب اخر...واسه همین معمولا اصلا جواب من توی ۴گزینه نیست!
باید دقته رو زیاد کرد!


این روزا هیچکس از ما سراغی نمیگیرد جز ابجی سما(خداییش خفن دوسش دارم با این که نه دیدمش نه هیچی ...نه حتی چت!)
اینم واسه ابجیه خلم نه ببخشید گلم.

البته مهسا هم گاهی یه اس ام اس میزنه و مریم هم گاهی یه تماس که کلیشه ایهو تعارفی.....در کل یعنی به درد نمیخوره....به قول فاطی:بمیرم واسه خودم که چقدر غریبم!
ابجی میگه که میباس از اول شروع کرد خوب کار سختیه..!
فعلا تنها کاری که میتونم بکنم اینه که واسه کنکور بخونم و جد بگیرمش...
فاطی رو هم فکر کنم بهتره من کاری نکنم یعنی تا خودش نخواد من چی کار اخه بکنم...اگه بتونم باهاش حرف میزنم ولی میگم که یه جورایی از دستم فرار میکنه...
دیگه چیزی به ذهنم نمیخوره که لازم باشه به غیر از کنکور و کنکور و...
رگهای سرم درد میکنه فجیع اونقدر که میتونم بگم کجای سرم هستن ...
ولش بابا یک ساعته این دفترو دستکو اینجا پهن کردم که بخونم ولی بیشتر دارم این اراجیفو مینویسم تا خوندن...صبر کن .....اهان حالا واسه شما هم میشه گذاشت تا ببینید.ولش من رفتم یه دوری بزنم و بیام. 
بیخودی بیخودی اعصابم خورده و به عرق بهار نارنج ناب شیراز رو اوردم (میدونستم یه روز به درد میخوره)...
عرق خورم که بله...


کامپیوتر فکر کردم بیشتر از این علافم کنه ولی حالا سالم جلوم نشسته...اونم حالا که من صبح افتخار دادم و رفتم کافی و تازه اونموقع نمیدونم بلاگفا چه مرگیش شده بود....استغفرا...حرص میدن ادمو...ولی با خودکار نوشتن هم عالمی داره هااااااا...
فاطی!

براش دعا کنید.

راستی بهم امیدوار باشید چون طبق گزارشات خیلی از بچه ها ترم ۲ که امتحانا نهایی بوده رو به شدت افت معدل داشتن ولی من نه سرجام موندم...افتخار نداره ولی خوب واضحه که ترم ۱ بالاخره اونا از یه جایی نمره اووردن که ترم ۲ نتونستن بیارن(هوشو حال کردی)
فاطی!دیگه واقعا گیج شدم واقعا نمیدونم چی کارکنم.....
تو خونه هم.......
پس همچین همچین هم بیخودی دلم نگرفته...
با صبا افتان و خیزان میروم تا کوی دوست
وز رفیقان ره استمداد همت میکند!

میترسم که ۲باره اشتباه کرده باشم...۲باره...
خدایا ببخشید ولی چی کارش کنم ۲روزه فکرش راحتم نمیذاره ...فکر راحت شدن از همه چیز..!..میدونم اینم یه جور فرار کردنه یه جور ضعفه ..ولی اقا اره منم..که چی میخوای چی کار کنی...هان؟...اصلا تا حالا حواس پرت تر از من به خودت دیدی؟...
آآه دختر بد...هی این حرفا رو به خودت نزن یه وقت دیدی واقعا باورت شد...قدرت ذهنو اینا!..خبر که داری...ببین..مثلا بگو...عزیزم تو باهوش ترین دختری هستی که تا به حال دنیا به خودش دیده واصلا هم حواس پرت نیستی ...اصلا ...
اخه میدونید قضیه این حواس پرتی چیه؟
دیشب رفتم یه کتابی خریدم که قبلا خریده بودم!اوجشم دیگه نه!بعد هم ۳ساعت دنبال چیزایی میگشتم که خوب خیلی واضح بود توی کیفم هستن...!بفرما...اینم حواس پرتیه دیگه..!
۲باره با خودم قهرم ..برای همین نمیگم از چی ناراحتم ..نمیگم ...اصرار نکنید...نمیگم دیگه...خودمم نمیدونم دقیقا ...انگاری دنبال بهونه میگشتم
![]()
![]()
میدونید چی شده ؟از اولش میگن:
۲ساله بالای پله های ما ۲ تا یاکریم لونه کردن پارسال که به سلامتی بچه هاشون بزرگ شدندو رفتن ...خدارو شکر...امسال(شایدم همون پارسالی ها نباشن نمیدونم!)یه مدت مامان باباشون پیداشون نشد (عجب!)و یکی از جوجه ها مرد نه یعنی عمرشو داد به شما!...و اون یکی هم ما نجات دادیم و کشتیم و قراره بخوریم.....
جوجه ی بیچاره..![]()
صبح اول صبح زد به سرم ۲تا تخم مرغ و۱سیبزمینی رو به عنوان صبحانه صرف کردم شنیده بودم که یه چنین صبحانه ای رو بدنسازا میخورن(البته بیشتر)منم از بدنسازا خوشم میاد ولی به جان خودم اگه چنین قصدی داشته باشم....خلاصه از صبح تا حالا حالم بده و گلاب به روتون........
اخه بگو بچه تو که تا دیروز صبحونه نمیخوردی واسه چی اینا رو خوردی.......من جیجه صبحونه نمیخورم
با اینکه خیلی گفتندو شنیدیم باز هم دارن مبلغ قابل توجهی رو برای ثبت نام میگیرن ...یه مامانی که اینجور که میگفت طلبع بودو شوهرشم جانبازه جنگ اومده بود سر این موضوع دادو فریاد راه انداخته بود و هر چر میشد به مدیرمون گفت ...حق با اون بود ولی ...خوب اخه اینکار چه فایده ای داره فقط عصبانیتشو خالی کرد........و مدیرمون هم حق داشت هر جا بری همینه..
یه اعتراف: زمستون که با مدیرمون دعوام شده بود سر همین بود ...البته من فقط حاضر جوابی میکردم دیگه دادو فریاد که ...خدا میرسید انوقت به دادمان ...!

دیروز تولدم بود یه سال به قول این یاروهه عقله بزرگتر شده..! یه سال گذشت ...چقدر زود روزا از دست میرن ...!من بعد از اینهمه وقت تازه ۱۷ سالم شد!

احساس حماقت عجیبی دارم.......!
از فردا دیگه قول میدم درس بخونم...!اینو دیگه جدی میگم!
صد بار اگر توبه شکستی باز ای .
![]()
باید از اینکه گل تیغ داره شاکی شد
یا از اینکه تیغ گل داره غرق در شادی شد!
نباید بر میگشتم اما برگشتم...
ببینم حالا بگو ارزششو داشت این زندگی ارزششو داشت که توش پا بذاری ببین این زندگی باهات چی کار کرده که دیگه ارزش مردن هم نداری
فاطی حالا که من دارم معذرت خواهی میکنم؟!
میگن با هر دست که بدی با همون پس میگیری
ببین چی کار کردی با من که میگم الهی بمیری
مهسا میگه دنیا برعکس شده نمیدونم منظورش چیه...بهش زنگ زدم اما انگار دیر شده....
باشه باشه خدا جوون قول دادم هنوزم میدونم طاقت ندارم ولی پای همه چیزش وایسادم ..همه چیزش...وایسادم.... وایسا دنیا من میخوام پیاده شم ...م ن م خ و ا م پ ی ا د ه ش م.......
اینهمه چرخیدی و چرخوندی بگو اخرش چی شد بگو دیگه اخرش چیه میخوای چی کار کنی بسه جنگ بیثمر بسه من میخوام میخوام پیاده شم
حق با من بود میدونید چی شد صبح رفتم نت وبلاگو ساختم و بعدش هم رفتیم رودخونه صبحونه خوردیم و در نتیجه دیگه نخوابیدم..و الان نه سرم درد میکنه نه بیحوصلم میدونستم چون تاحالا صبحای زود بیدار میشدم این چند روز که میخوابیدم اینجوری شدم...الان هنوز چیزی نخوندم ولی لااقل کتابو که باز میکنم سرم تیر نمیکشه!
مهسا هی اس ام اس میده و زنگ میزنه ولی من نمیخوام جواب بدم میدونم از روی کینس ولی چه کنم ..نمیتونم اونشبو فراموش کنم..
هیچ وقت کسی رو رد نکن شاید تو اخرین نفری باشی که براش مونده!
فردا همه چیز جور دیگریست
فاطی رو هم دیدم با این که این کارم بلد نیستیم مثه ادمیزاد انجام بدیم ولی باز هم برای هزارمین بار ازش معذرت خواهی کردم
تابستون گرم ادم از گرما هلاک میشه ولی داره بارون میاد...عجب...نم نم بارون چیک چیک و چیک چیک
تورو خدا ببین شوخی شوخی معتاد شدیما...جدی میگم تا ۲دقه نیام توی این دفترچه هر اراجیفی شده رو ننویسم میترکم سرم به شدت درد میگیره...
یادش به خیر پارسال اینموقع مشهد بودیم...
امروز دیگه شاهکار کردم هیچی درس نخوندم لای کتابا رو هم بازنکردم حتی بهشون فکر هم نکردم...من همون برم وبااگ بسازم بهتره چی شده که به این کار هم معتاد شدم نمیدونم ولی الان بیشتر ذهنم درگیرشه تا وقتی که داشتمش...
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد
بعد از یه مدت شاید برگشتم نت....نمیدونم چرا بازم به همون دلیل تکراری میخوام ثبت بشه میخوام همه ی اینا به یادم بمونه.
فاطمه داره میره مکه..اخر تابستون...بهش گفتم کنار پنجره بقیع تقریبا رو به روی جایی که میگن حضرت زهرا(س) رو به خاک سپردن. با سر انگشت این اسمو بنویسه...نمیدونم چرا ولی اون موقعی که خودم مینوشتم به این فکر میکردم که یه روزی به اونم بگم بنویسه ...
خدا من نمیدونم چی کار باید بکنم هر چی میکشم از جهالت خودمه....
اولا فکر کنم حالا دیگه منظور فاطی رو میفهمم
دوما با همه کسی حرف نزنم
سوما دنبال کنجکاوی های بیخودی راه نیفتم...
حرفام بیخوده اره میدونم اینم توی اون طالع بینی بود اخ امان از اون طالع بینی راستی یه هفته دیگه تولدمه بعد از این همه اتفاق تازه شدم ۱۷ ساله ........
یه چیز مهمی رو باید به خاطر بسپرم دیگه هر گز با کسی حرف نزن
حرف زدن جدیدا خیلی واسم معضل درست کرده
این مشاوره میگفت از۵ساعت شروع کنید هی زیادش کنید تا ۱۰ ساعت ولی اینجوری که من میخونم باید زیادش کنم تا ۵ برسم...
یادمان باشد که مشکل ها دامنه ی ذهن مارا وسعت میبخشند..و توانایی های مارا برای رسیدم به پیروزی های بزرگتر افزایش میدهند.
فای رو هم یادم اومد چرا دارم ازش میکشم یادم اومد کنار کعبه خودم از خدا خواستم خودم به خدا گفتم هر کاری لازمه میکنم هر چی باشه قبول تا اخرش وایسادم تا منو ببخشه...اون موقع میدونستم الانم میدونم که اقت ندارم پای همه چی وایسم ولی چه کنم بازهم به قول فاطی ادم یه غلطی که میکنه پای همه چیزشم هس...اره خدا هستم ...پای همه چیزش.
دعا کنید برام که بتونم و اقت هر چیزی رو داشته باشم..
باید شروع کنم واسه کنکور بخونم ولی نمیخونم ۲باره امروزهم دیر از خواب بیدار شدم...شاید ۲باره اسباب اثاثیه رو جمع کردم یکی ۲ ماهی رفتم تو کمد مثه وقتی که واسه امتحان نهایی ها میخوندم.بهتره اخه بیرون از کمد که این کام و این دفترچه نمیذارن.....و امروز هر جوری باشه میخونم من میخونممممممم...دیدید گفتم فردا روز خوبیست...
فردا همه چیز جور دیگریست.
ساعت۶:۱۰عصر
امیدوارم تا اخر تابستون اینجوری پیش نره چون امروز هم نخوندم ولی میگم که :فردا همه چیز جور دیگریست.
میدونم که میخوام قبول شم تو یه رشته ای که دوست داشته باشم تا بتونم دوووم بیارم...کجاش مهم نیس البته جهت عشقو حالش یه شهر دیگه
هیچ گازی در این دنیا کامل نیست بالاخره باید یه شباهت هایی بین ادما و گاز ها باشه!
دیروز کارنامه ها رو نه یعنی فقط نمراتو گرفتیم ...بدکی نیست یعنی میشه یه کاریش کرد.
دیشب شب جمعه یه جمعه دیگه ۲باره یه مشت قولو قرار با خودم گذاشتم با خودم شایدم با خدا...شکر که اگه هیچ کسو ندارم لااقل تو هستی تو هستی تو هستی...ولی من بی وفا....
ای امان از این جمعه ها با این گند هایی که من میزنم...میگی نه پس ببین...
نه حد ماست چنین لافها زدن
پای از گلیم خویش چرا بیشتر کشیم
نه حالا خدا وکیلی من چقدر باحالم ...یعنی من دیگه اخرشم ...من دیگه به جان خودم نباشه به جان شما به چیزی فکر نمیکنم ...فکر که نه خیال پردازی شاید...چون عینه عینش تاکیدا عینش برام اتفاق مییفته و من باز نه میدونم که باید چه کار کنم نه نه چه حسی داشته باشم ...شایدم همون قضیه ی امان از جمعه هاس...حالا نه جدی من باید چی کار کنم باید چه حسی داشته باشم مثلا ....باید دل شکسته باشمو از این حرفا....نمیدونم شایدم اره...نمیدونم...لاف زیادی هم نمیزنم ...چشم.....به قول فاطی یه وابستگیه بیخودی که خوب البته چون میدونستم مسخره بازیه و اخرش هیچی...نذاشتم زیاد شه....و الانم اگه اشتباه نکنم باید ناراحت باشم و دل شکسته و از این حرفا...ولی نه لازم بود اخه خیلی چیزا رو امتحان کردم ببینم چی میشه...خوب فهمیدم....
فردا روز خوبیست صورت ماه چنین میگوید.......
کسی که بده تا اخرش بده....ولی کسی که خوبه معلوم نیس تا اخرش خوب بمونه...
دارم با چی میجنگم ..فکر کردم میشه..میتونم خیلی چیزا رو عوض کنم ولی نمیشه سرنوشتو عوض کرد ..همه میگن....اخه من چی کار کنم.....
هر که را ادب نیست لایق صحبت نبود
وبلاگی که ساختم تا ۲ باره شروع کنمو حذف کردم...حالا ۲ راه مونده یا از اول شروع کنم که اصلا دلو دماغش و ندارم یا بیخیل اینترنت شم...اره بهتره...ما که هیچی حالیمون نیس اون وسه چی میگیم...
یه روزی......!
۲ روزه تعطیل شدیم اون از فاطی ...دیشب هم مهسا....نمیدونم مشکا منم یا اونا...نمیدونم....کاش اینبارم میتونستم شعار بدم که برام مهم نیستو عادت کردمو اینا و کاش واقعا هم همینطور بود...باورم نمیشه...اخ از بیخوابیه دیشب مهسا خانم....کاش شوخی بود مثه همه شوخی های دیگتون...کاش جوجو حالا پیشم بود...کاش پیشم بود...
جمعو جور کردن اتاق یه حسه خاصی داشت حس خونه تکونی قبل از عید یادمه قبلش میترسیدم از سال جدید وقتی سال نو شد فکر کردم ترسم بچگونه بوده ولی حالا میگم حق داشتم...نمیدونم شایدم نه....شایدم همه کارام بچگونس....واسه همین همیشه همه چیزو خراب میکنم...کاش هرگز روز بعد نمیرسید ...اصلا کاش ۲باره از اول عید میشد بدون همه ی اینا...نه حالا که گذشته ...معلوم نیس اگه ۲باره بیاد چی میشه ...شاید بد تر باشهوود خوب همیشه همینه که راضیم میکنه ..که میتونست بد تر باشه...
باورم نمیشه....!
همیشه وقتی اهنگ گوش میدی فق داری گوش میدی به زور سعی میکنی بفهمی چی میگه...حتی بعضی وقتا از حرفاش عوقت میگیره ..واقعا عوقت میگیره...ولی حالا...(تامل)....همش برات خارس...اره اره..همینه...خاطرس.
اخ چرا این جمعه تموم نمیشه ...خدایا اینبارم منتظر خودتم یه جوری ۲ باره جوابمو بده...خودت میدونی چه جوری بگو بگو تو بگو چی کار کنم؟!!!
بعد از اون همه بلند پروازی باید همون مسیر تکراری بقیه رو برم حتی کمتر باشم به خاطر اشتباهات خودم میتونست بهتر باشه......میتونست هم بدتر باشه...خدایا شکرت که هنوزم فرصت دارم...
کمکم کن بگو چی کار کنم...که بعدا حسرت نکردنشو نخورم......چی کار کنم؟!!!!!
امان از این جمعه که قصد رفتن ندارد
چه اسان می نمود اول غم دریا به بوی سود
غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمی ارزد
من چی کار کنم؟من چه غلی اخه بکنم ...هی به خدا میگم این کارا رو نده دسته من اخه تو که میدونی من خراب میکنم ...چرا ۲باره میدی دسه من؟
فکر کنم من همون برم بمیرم بهتر باشه
مرگ.تنهایی.دوست.حسادت.ادم.ابرو.فکر.امتحان.مرگ.....جدیدا خیلی برام معضل درست کردن...کاش محض رضای خدا یکی پیدا میشد به این سوال ما جواب بده ....من با فای چی کار کنم؟
اصلا هر کی هر چیه دیگه گفت به خدا میرم وبلاگشو فحش کشش میکنم.
درسا شاید فق یه بهونس
دلم از جای دیگه بی قراری میکنه
سرم از جای دیگه ای درد میکنه
دوست دوست دوست اخ که چه معضلی شده
تو دیگه اخه چی بودی افتادی به جونم اخر سالی ...
بعد از ۱۱ سال درس خوندن با ابرو! حالا معلوم نیس با چه معدلی باید رفت پیش.....
فردا امتحان حسابان داریم و من تا هم اکنون فق جزوه رو خوندم نمیدونم این ۲روز چی کار میکردم خوب البته بیشترشو که هی داداشی مییومد حرف میزد نمیذاشت بخونم !!!!جالب اینجاس که خودشم امتحان داره یعنی اگه خودش امتحان نداشت که عمرا!
حالم فکر میکنم خوبه...هر چند بیخودی هی داره با خیال پردازیاش دنبال بهونه میگرده که بد باشه...الان فق داره تو اینده سیر میکنه نمیدوئنم چی براش داره که هی میره سراغش و نمیذاره من حسابان بخونم بد تر از داداشیـوای کلی تمرین مونده)میترسم که ۲باره به یه چیزی فکر کنه بعد من توی واقعیت بهش برسم بعد ندونم چی کار کنم یا چه حسی داشته باشم...
ساعت۱۵:۴۷
۲باره ساعتو گفتم تا بدونید همینجوری هی ۱۰ دقه۱۰دقه داره وقتم تلف میشه و من اخرش خوندنشو تموم نمیکنم من از حسابان نمیترسم میدونم نخونده با۱۵-۱۶ قبولم حالا بخونمبا ۱۷-۱۸ بچه ها میگن خوش به حالت ولی من از این حرفشون بدم میاد چوره که واسه درسی مثه زبان که اونهمه باید خودکشی کنمو به زور بازو همه چیزو فرو کنم توی مغزم اخرش۱۱-۱۲ هیچکس نمیگه بد به حالت.! هان راسی امتحان فیزیکو اگه تو جریان کسی بوده باشه یه نموره سرش گیر دارن و خیلی ها رفتن شکایت مام اخه یه کارایی کردیم اصلا از اولش میگم (حالا وقت گیر اووردی وس حسابان خوندن من )یعنی مظورم اینه حالا باشه بعدی میگم.
حال بدی دارم حس خوبی نیس استرس سردر گمینمیدونم فکر کردم مال امتحان فیزیکه امروزه ولی مال اون نیس خودم که میفهمم مال اون نیس...احساس یه نیروی اضافی توی دستام که وقتی جلوی تخلیشو میگیرم دستام حسابی درد میگیره مثه الان مثه قبلا یعنی منظورم اینه که قبلا هم اینجوری میشد چیزه جدیدی نیس..الانم دستام درد میکنه و برای خالی کردن قسمتی از اون انرژی مینویسم....به جان خودم نباشه به جان شما خودمم نمیفهمم چی میگم شما اگه فهمیدید به خودمم بگید والا ممنون میشم.
اره منم اگه بدونم یکی مثه خودمه کارای منو میکنه..مثه من فکر میکنه یا لااقل میفهمه من چی میگم چیزایی که خودم نمیفهمم رو اون بفهمه........خوب خوشحال میشم.
چی شد ....اومدم چی کار کنم چی شد....خودمو نمیشناسم اصلا...فکر میکردم قوی تر از این حرفا باشم ولی نیستم....در مورد هیچی قوی نبودم...دعا کنید قوی بشم اخه اینجوری پیش بره که فاتحم خوندس...
چی کار کنم؟چی کار کنم؟کاش یکی اینو بهم میگفت....دوستان یه سوال فنی یه سوال سخت:
من چی کار کنم؟!!!
بغضمو نگه داشتم تمام مدت توی افتاب به دیوار بقیع نگاه کردم و به گنبد خضرا تا همیشه یادم بمونه تا توی ذهنم ثبتش کنم شاید ۲باره بر نگردم.و مدینه بودن تموم شد..
میترسیدم خیلی میترسیدم از اولین نگاه و با یه نیم نگاه پاهام سست شد و با دیدن بقیه منم به سجده رفتم و اولین نگاه کعبه هم تموم شد..
سعی کردم ولانی بشه سعی کردم تموم نشه سعی کردم جای پام اونجا بمونه کف پام همیشه لمس سنگای خونه ی خدا رو به یاد بسپره و طواف وداع هم تموم شد...
و مکه بودن...
بهد از یه هفته رفتم مدرسه بعد از اتفاقات پارسال ...خیلی سخت بود...اولین روز مدرسه و اینکه بخوام ثابت کنم من اونی نیستم که......اونروزم تموم شد.
درس خوندنای بعد از مدرسه...خاطراته بچگونه ...دعواهای بچگونه ....قبول کنید دیگه بابا پیر شدیم واسه بچه بازی ...اخرین روزسال ۸۵ توی مدرسه با یه جشن کوچولو تموم شد.
شاید یه دوستی ۲ساله هم تموم شد...دوستی که وقتی تصمیم گرفتم دیگه دوستم نباشه و یه مدتم اینکارو کردم چیزی رو به من گفت که ...نمیدونم....شنیدن این خبر بد هم تموم شد....شاید عادی تر از اونی که فکر میکردم چون گیج شده بودم که باید چه احساسی داشته باشم باید چی کار کنم....نمیدونم....من خیلی خیال پردازم توی ذهنم هر چیزی رو میبینم و در موردش فکر میکنم ولی وقتی توی واقعیت بهش میرسم هیچ کاری ازم بر نمیاد...نمیدونم چرا...حتی با خودمم رو راست نیستم....فق برام دعا کنید اقت هر چیزی رو داشته باشم..
خدایا نمیگم چرا من!چرا فاطی!ما چون توی سرنوشتمون بوده....واسه امتحان کردن من....به خودم که نمیتونم دروغ بگم تا اینجاشو خیلی بد دادم...و با این اوضاع...شاید بقیشم خراب کنم....من چی کار کنم ...چی کار کنم که بعدا حسرته نکردنشو نخورم....میدونم اینم خیلی سریع تموم میشه...خدا خودت کمکم کن
لعنت به من که همه چیزو خراب کردم همه چیزو
هنوزم اوضاع خوب نیس ...نمیدونم ....کسی میتونه تصور کنه یا نه....یه دوست که خوب میشه گفت روابطتون چندان هم عادی نبوده ...بیادو چیزی رو بگه که....اصلا انتظار شنیدنشو ندارین....نمیدونم...قبلش ازم تنها چیزی که خواست این بود که دلسوزی نکنم...واسه همین الان دیگه خیلی توی شکم....شک دارم که باید چی کار کنم....یه چیزی رو هم یادم رفته بود بگم ....فاطی میگفت به محض اینکه خودش شک کرده یه جوری خونوادشو توی دکتر رفتن میپیچونه ....و الان هیچکس توی خونشون خبر نداره و نمیخواد هم کسی خبر دار بشه و من نمیدونم این سران چطوریه و درمانی هم داره یا نه ولی به نظرم فاطی نمیخواد دنبال درمان بره.یه جورایی با اینکه خودشم ناراحته داره با این حال بدش عشق میکنه.....این یه ذره کار منو سخت میکنه چون اینجور که میگه من تنها کسی ام که میدونم....و نمیدونم باید به خونوادش خبر بدم یا نه و چه جوری!ممنون میشم اگه کمکم کنید....نمیدونم حس خوبی نیس وقتی تنها کسی هستی که راز یه نفرو میدونی و نمیتونی کاری بکنی
اول از همه در ادامه ی فروردین ماه و حذف اون وبلاگ باید بگم به خاطر یکی بود که خوب اولش به اسم دردولو ...اینا میخواست برم تو یاهو(شاید اونایی که وب قبلیه منو دیدن یادشون باشه کی هس حتی یادمه داداشی وحید هم یه چیزی بهش گفته بود به هر حال اولا کسی نره سراغش دوما زود قضاوت نکنید) من دلم نمیخواست برم چون هیچ وقت نمیرفتم و میدونستم هم که نباید برم ولی از روی کنجکاوی رفتم ...و خوب کم کم قضیه ی عشقو اینا اومد وسط و خوب خودتون بقیشو حدس بزنید دیگه و خوب منم یه جورایی دیگه دلم نمیخواست اون بخونه چون خاطراته روزانم بود واسه همین وبلاگو حذف کردم ...خوب باشه میگم...باشه ..باشه...میگم...خودمم یه کارایی کردم(به قول بروبچ مدرسمون :عشق بازی) ..که دیگه اساسی شد...خوب یه جورایی از خودم بدم اومد..چون هر چقدر هم تلاش کردم..و فکر کردم...دیدم هیچ حسی ندارم......پس برای چی نمیدونم...از نت بگذریم..
تو مدرسه هم حالا همه دقیقا توی این ماه اخر یادشون افتاده بود که از من هیچ وقت درس نخواسته بودند...به خصوص دبیر جبررررررررر....و زبان که هیچی حالیم نیس..از مدرسه هم بگذریم نوبتی هم باشی نوبت میرسه به فاطی !بعد از اونهمه اتفاق از پارسال تا حالا بعد از کلی اذیتا(نه ببخشید به قول خودش شوخی ها ولی با هر شوخی ای که مادیدیم فرق داشت)و به هم ریخته بودنای فاطی...حالا میخواس به حساب خودش دلیلشو بهم بگه...نمیدونم چی بگم....در اون لحظه که گفت بیشتر به این فکر میکردم که باور کنم یانه ...و بعد به این فکر میکردم که این دلیل نمیشه اخه اون برای اینکه خودش فراموش کنه برای اینکه خودش راحت بشه...برای اینکه خودشو از یاد ببیره...به اسم شوخی...نه فقط منو...بقیرو حتی خودشو ...خورد میکرد...یادمه همونروز یه وبلاگ ساختم و توش تا تونستم به عالمو ادمو خودمو فاطی..فحش دادم...بعد از یه مدت هم حذفش کردم...اخه اونی که پارسال همیشه وقتی از خودکشی حرف میزدیم محکوم میکرد که به دنیا وابستم ....حالا گریه میکرد که...میخواد زنده بمونه....سراغ بد کسی رفتم ...بد کسی....
فاطی سرطان ریه داره....زمان ۲-۳سال
گفتم که تمام مدت داشتم به این فکر میکردم که این دلیل نشد شایدم زیادی فکر کردمو مخم تاب برداشت...قاطی کردم اساسی...نمیتونستم قبول کنم همه ی این اتفاقا واس خاطر این بود که فاطی .........چی بگم اخه........به هر حال حسابی قاط زدم...دیگه هیچی نمیفهمیدم....هیچی!...چند روز بعدش که داشتیم با فاطی حرف میزدیم دیگه نتونستم تاب بیارمو توپیدم بهش دقیقا یادم نیس چی گفتم ولی یادمه گفتم ازت متنفرم تمام این مدت ازت متنفر بودم....گفتم حالم ازت به هم میخوره....فکر کردم اونم یه کم فحش میده و تموم میشه میره پی کارش ولی با کمال تعجب دیدم خفن زد زیر گریه...نمیدونم باور کنید نفهمیدم چی شد که صحبت دوستانه ی ما تبدیل شد به یه صحبت نیمه عاشقونه....نمیدونم...میگفت از پارسال تا حالا یه چیز دیگه ای در مورد من فکر میکرده....و نشست و گریه کرد و منم فقط نگاش کنم...۲باره خراب کرده بودم....هیچ وقت نتونستم راضیش کنم که حرفامو به دل نگیره....نمیدونم........
ولش کن....این ماه البته اتفاقای خنده داری هم داشت ...که میگم کم کم....
عکس خونوادگی خیلی دوسش دارم
خوب ميگفتم...تا كجاشو گفتم...تا فروشگاه ديگه اره.....:
عصر با داداشي عاشق پيشه رفتيم گلو شيريني بخريم(اصولا كه ميدوني واسه چي)كلي دور زديمو گشتيم تا محصول مورد نظر رو يافتيم يه سبد گل بزرگ گرفته گذاشته رو پاي من هر چي ميگم بابا كفش خيسه مگه ميشنوه ضبط ماشينو روشن كرده يه اهنگ از چاووشي(اسم اهنگو نميدونم ولي ما بش ميگيم عروس قصه)هرچي ميگم من جايي رو نميبينم نخير نميشنوه كه نميشنوه(البته لازمم نبود من جايي رو ببينم اون بايد ميديد....كه نميديد) خلاصه بعدي اونا رفتن و ما رو نبردن اخه تا ابجي بزرگه هس ما بريم اونجا بگيم چي ولي چرا گل خريدنش با من بد بخت بود اخه بو ميداد داشتم فكر ميكردم اگه اون يكي داداشم بود بايد گل مصنوعي واسش ميگرفتيم اخه به گلو گياه الرژي داره.....بعد.......عصر دوازدهم رفتيم محله قديمي كه قبلا(دبستانمو قبلشو )خونمون اونجا بود يه سري به بروبچ و همسايه هاي قديم بزنيم دلم براي اونجا تنگ شده بود كوچه و بازياي بچگي....دوست دوران طفوليتم سما(اوني كه اينجاس نه)هزار ماشاا... بزرگ شده بود نه كلا هيكلش دو برابر من بودهم سالمه ها ولي از اولش من ريزه ميزه بودم اون درشتو هيكلي...نميدونم بعد از 6 سال چقدر عوض شدم اخه بعضيا خيلي سخت شناختنم هر چند اين بينا يكي دو سه بار رفته بودم اونورا....نميدونم به هر حال اين رفيقمون سما حدودا 2 هزار بار ازم پرسيد"خوب خوبي"و منم سراغ همه رو ازش گرفتم. جالبترينش بچه شره محله بود كه حالا فروشگاه كامپيوتر زده (بنده خدا از وقتي مادرش فوت كرد ادم شد)يادمه خيلي شيطون بود خيلي هم اذيت دخترا رو ميكرد ولي پيش خودمون بمونه زير زيري هواي منو داشت وديگه يكي ديگه از همسايه هامون كه دختر نداره واسه همين منو سما هر روزسري به خونشون ميزديم يه پسر داره كه 5 سال از ما كوچيكتره عجب چي چي بچه سر به زير شده بود....و.......چيه؟....بعدشم سيزدبدر بود كه خوب مام زديم به طبيعت و چندي از بروبچو ديديم:يكي از بچه هاي اول دبيرستان كه الان گرافيك ميخوند...يكي از بچه هاي گروه اون مسابقه كه يه گشتي هم با هم زديم و كلي حرف زديم(ما داشتيم حرف ميزديم نميدونم چقدر گذشت)تا منو ديده ياد اهنگ گرفتن افتاده(اصولا اهنگ جديد جديد نميياد دستم ولي چون همه تريپ اهنگي دستم هست ميان سراغ من)و اون بچه ادبياتيه كه تو اون پست يادش كردم اينم تا منو ديده ميگه "مث اينكه قبل از عيد معاونه سفارش كرده كه جو نگيردتونو تغييري توي قيافه خدايي نكرده رخ ندهد "ميگم به جان خودم من كه كاري نكردم اخه چرا گير بيخود ميدي ....به خدا من كاري نكردم....راست ميگم ....من اهل اين چيزا نيستم ....حالا باور نكنيد شما....البته اين معاونام اصولا فقط حرف ميزنن ....كاري به كار ادم ندارن ....
نتايج اخلاقي:_حدالمقدور ازافراد عاشق كه قصد ازدواج دارن دوري كنيد(از رانندگيشونم حتما جلو گيري كنيد)_به هنگام خريد گل براي كسي مطمئن شويد الرژي نداره و خواهشن كفشم خيس نباشه_وقتي حرف ميزنيد راه نرويد چون بعدش ميفهميد كه چه غلطي كرديد_مواظب تغييرات قيافتان باشيد.
الاني داداشي اومده اينا رو ميخونه من نميدونم اين همه چيز درموردش گفتم هيچيش نيس رفته يه راس گير داده اون كي بوده كامپيوتري راانداخته .........
اي خدا............اين اخر عمري مارو نكش........
و الان صبحه چهاردهمه و بايد رفت مدرسه ولي من نميخوام برم ....نميشه يه جوري نرفت...
و هوا هم بس ناجوانمردانه بارانی ست ...خدایا حالا ما یه چیز گفتیم جدی نگیر .....نکنه اینجام سیل بیاد
راحت باش جوجو ....حرفتو بزن ....كسي نميخونه....اونا رفتن سراغ اون يكي پسته ....اينو نميخونن....:
جوجه هاي ماشيني رو ديدين ...وقتي تنهان يا از چيزي ترسيدن ...چه جوري يه گوشه خودشونو جمع ميكنن...و سرشونو تو يه جا فرو ميكنن ...حس ميكنم منم توي اين دنيا از تنهايي يه گوشه نشستم و سرمو فرو كردم تو اين كامپيوتر ....( در حالي كه هيچي ازش حاليم نيس و هيچ وقت هم نرفتم سراغش ياد بگيرم فكر كنم تو اين مدت فقط تايپو ياد گرفتم ...چيه نگاه به ارشيوم نكن فقط سه ماه داره ...مردي بروتو"جوجه كلاغ سياه" كه قبلا مينوشتم تا ببيني 9 ماهه دارم مينويسم...بله....)ميدوني من خيلي ترسو ام و بعضي وقتا زودتر چيزي رو كه ازش ميترسم خودم اجرا ميكنم تا خودم اماده باشم ...مريم ميگفت من به همه شك دارم حتي خودم ...من باور نميكردم ....ولي كم كم دارم خودمم متوجه ميشم ...و البته به خودمم حق ميدم ....ولي همش فكر ميكنم ميون اين همه ادم كه از صداقت بويي نبردن و خيلي چيزاي ديگه.... اگه....اگه يه نفر با بقيه فرق داشته باشه چه جوري بايد ثابت كنه ....چه جوري بايد شناختش...شما ميدونيد ؟....اگه ميدونيد يعني دارين اين پستو ميخونين
....نه....نخون بچه پرو ...برو ....بذار دو دقه با جوجو جونم تنهاباشم.....نه عزيزم ....اي الهي من بميرم واسه تو
...نه .... بغض نكن ....بخون ...هر چي دوست داري بخون اصلا برو كل ارشيوو كل اون قبليه رو هم بخون
فكر كنم يه مدت تعطيلات بهم نساخته و تو تنهايي نشستم هي فكر كردم كه دارم مهمل ميگم يا شايدم ولايت كه بارون مييومده مخم نم كشيده(راستي ما كه از اونجا برگشتيم گفتن اونجا سيل اومده)يا شايدم سرما خوردگيم حاد شده اخه تبم دارم ...اره اره ....فكر كنم براي همين دارم مهمل ميگم.....هه ...فكرشو بكن انگشت اشارتو بذاري رو پيشونيه يه جوجه تا ببيني تب داره يا نه ....هه ....مواظب باش نوكت نزنه.....هه ....از اسمون جوجو ميباره.....حس ميكنم قناري شدم ...دلم ميخواد قار قار كنم....قد قد قدا........هه ....من كه ميگم مواظب من باشيد منو بعضي وقتا كنترل كنيد....خطرناكم....اونوقت شما هي بيا و بگو قشنگ مينويسي ...جالب بود ....قشنگ مينويسي(اي خاك بر سرت جوجو كه جنبه تعريفم نداري)....دارم گيج ميزنم ....اخه اينا كجاش قشنگه ....گيريم اينم قبول ....اخه اينجا دفتر خاطرات روزانه ي منه....يعني زندگيه منه....نه ..اينو ديگه نميتونم قبول كنم....اين زندگي قشنگ نيست (با مرام جون يادته گفتم بعضي از ورقاشو بايد دور انداخت ولي همشو نه.....اينقدر ورقاشو كندم انداختم دور كه ديگه چيزي ازش نمونده!....)...نميدونم شايد من بيخودي بزرگش ميكنم(زشتيه اين زندگي رو) شايد اتفاق بحراني يي هم نيفتاده ....ولي مشكل اينجاس كه همش با هم اتفاق افتاد همشون با هم ....نذاشتن من روشون فكر كنم ببينم چه خبره ...بايد چه غلطي كرد....مشكل اينه كه همه ي باورام يهويي خراب شد همه ي اونايي كه باورشون داشتم همه ي زيبايي هايي كه باورشون داشتم يهويي روي سرم خراب شد و حالا ديگه ميترسم چيزي رو يا كسي رو باور كنم....بيخيل...نميخوام انرژي منفي بدم .....فردا تعطيلات تموم ميشه و بايد رفت مدرسه ...شايد دوباره شارژ شدم چون ديگه وقت فكر كردن ندارم.....نه كه اخه فكر كني من ادم منزويي هستم ....من ميگم ميخندم خلوچل گيري خيلي در ميارم ...بچه گيريام سر به فلك كشيده ....شوخي ميكنم ....اما به قول يارو گفتني ...خنده ي تلخ من از گريه ..........شايد شيرين تر است براي بقيه
جوجو تعريف ميكند
خوب از كجا شروع كنم.
...خودت بگو از كجاش بگم برات
....اين چند روز اتفاقاي زيادي افتاد ...مثلا چند روز پيش حال ابجيم بد شدو ضعف كرد برديمش بيمارستان
...بيمارستان سپاه بود و فقط با چادر رات ميدادن توش براي همين منو را ندادن داشتم اتيش ميگرفتم
دلم ميخواست بتوپم بهش كه مرد حسابي حجاب كه به چادر نيس
ولي نه اون نگهبان بد بخت كاره اي بود نه اون موقع موقع در افتادن با اينو اون....خيلي جالب بود يارو دختره به خودش زحمت نداده بود روسريشو گره بده فقط يه چادر انداخته بود روي سرش و مانتوي تنگو جيغشم از زيرش داد ميزد و.
......استغفرا... حالا هي بيا و هيچي نگو
..............(جالب ترش اينه كه ابجي ضعف ميكنه من بايد تقويتي بخورم
)
بعدش رفته بوديم ولايت يه عيد ديدني از فكو فاميل داشته باشيم
....چش ادم از حدقه ميزد بيرون
يارو تا ديروز تو كوچه گل كوچيك ميزد بعد حالا تيپ زده عينكي شده
تازه بهشم ميگن مهندس
....ايول بابا....(من زياد دنبال فاميل برو نيستم اين باريم كه رفتم واس خاطر اين بود كه نگن داره واسه كنكور ميخونه
و فردا پس فردا انتظار دكتر مهندس از ما داشته باشن
....)و به هر حال روز مان به عيدديدني گذشتو خوردن و نميدونم راستش من همش حواسم به خودم بود كاري به كار اونا نداشتم
وعجب باروني ميومد صبح كه از اصفهان راه افتاديم هوا صاف بودا ما هم جو هواي بهاري گرفتمون هيچ لباس گرمي نپوشيديم واس خاطر همين اونجا واسمون شد سيبري ...هي لرزيديم هي لرزيديم جاتون خالي سرما هم خورديم .......اخ يادم اووردين سرم واي سرم داره ميتركه
...به دليل همين بارونا شب اونجا موندگار شديم و صبح كه هوا يه كم خوب شد من رفتم به سمت خونه هاي قديمي اونجا ازين خونه هاي روستايي كويري ميدوني كه چي ميگم ...رفتم فيلم بگيرم
نمي دونم چرا همينجوري چون قشنگه اونجا رو دوست دارم
....البته بگو اخه وقت ديگه اي نبود ...حالا كه ايتقدر بارون اومده
.....تو كوچه پس كوچه هاش نگام تو دوربين بودو صد دفه نزديك بود توي گلا بخورم زمين شانس اووردم كوچه هاش تنگه و ميشد ديوارو بگيري مگه نه دوربينم ميخورد زمين و ميشكست
...بعدشم رفتم بالاي پشت بوماش روي اين گنبدي شكلا
....تا فيلم بگيرم
....ميشد دشت بازي رو از اونجا ديد ...خيلي قشنگ بود اونفدر كه ديگه دلم نميخواست بيام پايين مخصوصا وقتي ديدم براي پايين اومدن چاره اي جز پريدن ندارم
(
نميدونم چه طوري رفتم بالا اخه اصولا كه مث بچه ادم پله نداره يه جوري از ديوار رفتم بالا
....به هر حال به اندازه ي پايين اومدنش سخت نبود)خلاصه پريدم پايينو (از سر ناچاري
)خدا روز بد نده كمرم درد گرفت تازه همه ي لباسامم گلي شد...........اخ يادم انداختين واي كمرم اخ كمرم
.............خلاصه اين مستند سازي ما تموم شدو
راه افتاديم به سمت اصفهان
....................و الان كوچيكه شما اينجاس.......بعد
......هان ........بعد نشستم با خودم حرف زدم
كه ببين بچه ي خوب تعطيلات داره تموم ميشه.بالاخره ميخواي چي كار كني
. ميري بشيني سر درسات يا نه
........و ازين حرفا تا بالاخره خودم قبول كرد بره لا اقل تمريناي سه شنبه رو بنويسه
.......با كلي زور رفت دفتره حسابانو باز كرد ....تمرينا رو نگاه كرد ....اه ...اه ...اه اه اه
.....روز چهاردهم ...ساعت اول.....حسابان ....اونم مثلثات ....چه ضد حالي
....(اين يه موردو نيستم ازين يه مورد حالم به هم ميخوره ...از كدوم مورد ؟ .......نه ....اسمشو نيار...شومه ....بدي مياره....نگيا ....اره اره همون همون مثلثات ديگه)اولين تمرينو به زور بازو مينويسه(بالاخره خودمم و قولم)تا اينكه اينا ميگن ميخوان برن فروشگاه
.....اخ جون فروشگاه
....اصلا كلا( بعضي وقتا)به ادم انرژي ميده
.....كلي خريد ميكنيم و ميريم كه بستني فالوده بخوريم
....يه خانمي اونجا ميخواس ازتلفن عمومي زنگ بزنه ..برگشت از من پرسيد از اينجا براي اصفهان بايد كدهم گرفت ....داشتم پيش خودم فكر ميكردم مگه ما الان از اصفهان خارج شديم
....كه خواهرم بر ميگرده بهش ميگه نه و به منم با تعجب نگاه میکنه
....(بيچاره اون خانمه پيش خودش فكر كرده ....اينكه از منم خنگ تره
) بعد
.......بعد ...........همين ديگه....
_______________________________
جوجو به بچه كار داره
يه دو سه روزي اين ابجيم اينا (اوني كه حالش بد شده بود نه) مسافرت بودن راحت بوديم ارامش داشتيم اينقدر از اين طبقه بالا سرو صدا نمييومد
مينا ( دختر خواهرم 4 ساله)هم ديگه دو دقه يه بار نمييومد اينجا
...........فكر كنم نيس خيلي حرف ميزنه اين بالايي ها بيرونش ميكنن.......بچه ي بيچاره ....چي كار به بچه داري جوجو
..............
________________________________
جوجو عروسكشو ميخواد
ياد اون عروسكم افتادم كه وقتي 7 سالم بود توي راه برگشت مشهد گمش كردم
.....من اون عروسكمو ميخوام
....ميخوام
....ميخوام
.......برو پيداش كن برام
..............
__________________________________
جوجو نمي تونه وبشو حذف كنه
ادم وقتي از دست خودش ناراحت ميشه دلش ميخواد يه جوري خودشو تنبيه كنه ....من تا حالا به خودكشي فكر نكردم ...اخه با خودكشي فقط جسم ادم ميميره ...روحش هنوزم هست....نه... اين تنبيه خوب نيس.....واسه همين خواستم براي تنبيه خودم جوجو رو بكشم ....اره خواستم وبمو حذف كنم تا جوجو (كه گفتم بيشتر از خودم من شده )بميره ديروز صبح با همين نيت اومدم اينجا ...اول رفتم توي مسنجر به ابجيو داداشي گزارش دادم(راستي از سما خبر ندارين يه چند روزيه خبري ازش نيس)بعد سريع اومدم بيرون رفتم تو مديريت ....طبق عادت رفتم اول تو مديريت 8 تا پيغام جديد كم كم شروع كردم به خوندن بعد كم كم رفتم كه جواب بدم ....بعد ديدم كه نه اين كاره نيستم ...نميتونم....اگه خودمم ميخواستم جوجو نميذاشت دستامم طرف اون بودن ....كلي با خودم كلنجار رفتم ...ديدم نميشه ....بي خيال شدم .....اومدم كه بيام بيرون ....ياد مسنجر افتادم .....رفتم دوباره بازش كردم...........
بياو تو اين سال نو يه جورايي ادم بشو
علافي بسه
عمرت تلفه
ببين هر كي مبيندت ميگه بي هدفه
نكنه تو اين سالي كه تو سر كردي
زدي كارارو بدتر كردي
كسي كه باهات رفاقت داشته
پيچونديش يارو رو خر كردي
_______________________________
بيا ...بيا برگرديم....به عقب... به گذشته...بيا ديگه...بيا دوباره شروع كنيم...اينبار بهتر...خيلي بهتر...دوباره اشتباه نكنيم...نمي ياي؟!! ...نميشه؟!!!...پس لا اقل به اين ساعت بگو اينقدر براي جلو رفتن عجله نكنه...يه كم صبر كنه...ميخوام يه كم فكر كنم...فقط يه كم...قول ميدم...به اين كه چه جوري گذشته رو جبران كنم...به اينكه چه جوري ادامه بدم...اصلا ادامه بدم يا نه...با تو ادامه بدم يا نه...با تو كه حتي باهام چند قدم هم به عقب برنميگردي...
اگه بخواي يه كم براي فكر كردن صبر كني...خيلي از لحظه هارو از دست ميدي...از خيلي از كارات عقب ميافتي...اما اگه هم فكر نكني...نميفهمي داري چي كار ميكني...شايد براي همين خيلي از ادما اينجوري شدن...جوري كه از صبح تا شب جون ميكنن ...كار ميكنن...با تمام وجود تلاش ميكنن...بدون اينكه واقعا بدونن از اين زندگي چي ميخوان...
وقتي خواستم تو زندگي جدي باشم و يه هدف درستو حسابي واسه خودم جفتو جور كنم خيلي شعارا دادم و خيلي حرفا زدم خلاصه اساسي خودمو اماده كردم و هنوزم ميگم ميخوام سر حرفام باشم چون درستن ولي خستم ...خيلي خستم......نه از اون خستگي هايي كه با خوابيدن تموم بشه ...از اونايي كه تو خوابم ادمو ول نميكنه....ميدوني وقتي به چهره ي ادما وقتي خوابن نگاه كني خوب ميفهمي منظورم چيه ...وقتي به صورت يه نوزاد دو سه روزه نگاه كني خيلي واضحه كه بدون هيچ احساسو دغدغه اي خوابيده ولي هر چي بزرگتر ميشن ...راحت رنجو...پستي و شادي بيخوديو يا هر چيه ديگه رو ميتون ببيني ....براي همين من هي همش ميگم خستم...خستم ...بابا خستم ...به خدا ميرم داد ميزنم خستم...ميدونم خيلي زوده ....واسه اينكه جا بزنم...هي جوجوبس كن خجالت بكش ...اين حرفا چيه اول جووني...
يادمه يكي از ادبياتي ها يه روز بي مقدمه گفت من از اين دنيا فقط يه شونه ميخوام و من اولش معناشو اشتباهي گرفتمو زدم زير خنده ....ولي فوري گرفتم كه چي شدو برگشتم نگاش كردم ...خيلي جدي ادامه داد...تا سرمو بذارم روشو گريه كنم ....بعدشم سرشو انداخت زيرو رفت...اونروز خيلي از دستم دلخور شد...والان واقعا به من حرف اون رسيدم ...منم ازين دنيا فقط يه شونه ميخوام ...شايد نه براي گريه...براي اينكه سرمو بذارم روشو براي چند لحظه هم كه شده مطمئن باشم همه چيز درسته همه چيز سر جاشه ...بتونم بهش اعتماد كنم كه همه كارا رو دست گرفته...اون وقت براي چند لحظه هم كه شده...با ارامش لا اقل چشمامو ميبندم...ميدوني خيلي سخته كه ميون اين همه ادم اونم توي يه وجب جا ...نتوني به كسي اعتماد كنيو تنها باشي...خستم از اينكه اينقدر خودمو دست بالا گرفتم در حالي كه هيچي نيستم ...خستم از اينكه اگه از چيزي ناراحت ميشمو ميرنجم اونو به شوخي مي گيرم...خستم از بس كه اونجوري بودم كه بقيه ميخوان ...اينقدر اينجوري بودم كه يادم رفته خودم ميخوام چه جوري باشم....نميفهمي چي ميگم.......مهم نيست ...خودمم نميفهمم!!!!مهم اينه كه من بنويسم تو هم ....اخه نميخوني كه بگم تو هم بخوني....از اول اولش اومدم اينجا كه خودم باشم ...اره ...اره ...شايدم براي همين نوشته هام يه جوريه ...چون خودمم يه جورييم ...خوبه لا اقل اينجا خودمم...خود خود خودم اونقدر خودمم كه به جوجو حسوديم ميشه ...اخه اون بيشتر من خودم شده!!!!!!!!.................كاش هميشه جوجو ميموندم ....نه فقط توي اينجا.........اخه اينجا خيلي كوچيكه...نميشه شما بياين بيرون...اخه اينهمه ادم چه جوري رفتين تو اينجا....حالتون خوبه ....چيزي لازم ندارين.....جاتون هست....نميخواين بياين بيرون ...برم جعبه ابزارو بيارم!!!!!!........ اخ مخم !!!!!!!!...................اخه به قول امي ادماي بيرون فرق دارن ...اونا رو ميبيني..لمس ميكني ...راه ميرن...تازه غذا هم ميخورن...
__________________________
نتيجه = ميخوام دوباره امتحان كنم ...دوباره خودم بشم ببينم چي ميشه....بريم ببينيم اينبار چه ميكنه جوجو...دوباره....نه نه خدا نكنه...
گفتم كه فكر كردن خيلي وقت ميبره .......ببين ...واي ...اگه بدوني چقدر وقته دارم اين اراجيفو مينويسم ...ميدوني صحبت با يه دوست باعث تراوش اينا شد...........و الان مطمئن شدم كه تايپ فكرا وقت گير تر از خودشه.........................
خستم........خيلي خستم ........از همه چيز خستم ....از همه كار........ولي ادامه ميدم...چون بايد برسم به جايي كه بفهمم چي ميخوام...دقيقا بدونم ميخوام به كجا برسم ...به چي....براي چي....
_________________________________
نيت خوب امسال(هموني كه قبل از سال تحويل گفتم...پيداش كردم) براي هميشه تمام خصلتاي بدم تموم بشه....از الانم دارم شروع ميكنم به كمك سما و وحيد...يه داداشو يه ابجيه مجازي....ممنون ....توي همين چند روز خيلي چيزا كفشيدم ( كشف كردم)....
هر روز صبح كه بر مي خيزم.خدا را به خاطر كارهايي كه در ان روز خواهم كرد.شكر مي كنم.
اي گرداننده ي دلها و ديدگان.
اي پديد اورنده شب و روز
اي تغيير دهنده ي سال ها و احوال
تغيير ده حال ما را به بهترين حال
خواستم سال نويي يه تحفه اي به دوستان هديه كنم اما جز نوشته چيزي نداشتم پس اينا رو نوشتم به اميد اينكه دلخوري اي پيش نياد .....
براي خودم:دردناكترين زخم زخم وجدان است.
براي آمي:در خوشبختي دوستانمان ما را ميشناسند و در بد بختي ما دوستانمان را
براي سما:همه در فكر انند كه بشريت را اصلاح كنند اما هيچ كس در فكر ان نيست كه خود را اصلاح كند.
براي شهريور :بسيار نادر هستند كلمه هايي كه ارزششان بيشتر از سكوت باشد.
براي زهرا:انان كه گذشته را به ياد نمياورند محكوم به تكرار انند.
براي فرشته:زنان تحصيل كرده همسران خوبي از آب در ميايند زيرا براي اين كه توضيح دهند چرا غذا شور يا بي نمك است كلمات بيشتري در اختيار دارند.
براي رويا:هر روز جوري زندگي كن انگار جاودان هستي.
براي مهسا:نادان هميشه نادان تر از خود را ميابد تا او را تحسين كند.
براي فاطي:سگ ها به زحمت لطف و احسان زياد را تحمل ميكنند و انسان ها خيلي كمتر از ان ها ...
پارسال موقع سال تحويل دو ركعت نماز با يه نيت خوب براي سال جديد خوندم ...نيت كردم سال نشده برم مكه و رفتم ....اين بهترين رخداد امسال بود و چون شب عيد است از بديهاش نميگم...به هر حال امسال هم دارم دنبال يه نيت خوب براي سال جديد ميگردم....
سال خوبي داشته باشيد....
مود مود.
سلام
مسابقه ي(تورنمنت ریاضی) امروز خيلي خوب بود نتيجه رو نميگم اونو واقعا نميدونم...بودن با يچه هاي گروهو ميگم...كلي بهم انرژي مثبت داد فكر كنم واضح بود كه حالم گرفتس چون هي دلداريم ميدادن...برادرم هم زنگ زد كلي دلداريم داد بابت امتحاناي خراب شده ام..ميدوني تلاشش بيشتر برام ارزش داشت چون لااقل يه كاري ميكردم و براي چيزي تلاش ميكردم...حتي اگه خيلي خسته ميشدم ..البته نميگم خيلي كوشا بودم ...به هر حال تنبلي هم خيلي وسوسه ام ميكرد...ولي همون يه ذره هم خوب بود....و الان كه تموم شد... دوتاشو قبول نشدم...يكيشو وقت كم اووردم...و يكي رو خراب خراب دادم...خيلي خستم اونقدر كه ميخوام برم بخوابم...
هي وسط مسابقه چيز ميدادن بخوريم ....نميذاشتن كه فكر كنيم...ما هم نصفشو ميخورديمو نصفشم ميخنديديم ..نصفشم گذاشتيم رو حل سوالات....اخرشم براي اينكه كم نياريم جلو بقيه گروها هي ميگفتيم ما همه رو حل كرديم ولي حيف كه فقط سه تا رو ميخواست....فاطي برام دعا كرده قبول نشيم....بذار دلش خوش باشه بچه رو چي كار داري....
برنامه شيرازم منتفيه...يعني علي جونو نميريم ببينيم
ما رو باش ...با دو تا خشت گلي ....چه خونه اي ساخته بوديم.....
جشن سال نو... 24اسفند......اخرين5 شنبه سال 1385...يه جشن كوچولوي خودموني.......كلاس سوم رياضي.......
+1-خوب به من چه كه دبيرستان ما اينجوريه.....به من چه كه روزاي دبيرستان عشق استو صفا.......به من چه كه نصفش به بچه بازي ميگذره اون نصف ديگشم به خر زدن..............هي يادش بخير اول دبيرسان كه بعد از ظهري هم بهمون ميخورد و كلاسمون زير زمين بود عشقمون اين بود كه هوا كه تاريك ميشه چراغارو خاموش كنيمو از ته دل جيغ بزنيم و عقده اي خالي كنيم.............اون موقعا ديگه اوج بچه بازي بود ...يعني از نصف هم رد بود همش به اين كار ميگذشت............هي يادش بخير بچه بازيام از بچگيام تا حالا..........خيلي چرت ميگم نه به دل نگير برو تو وقتتو هدر نده........خوب تو هم اگه ديگه براي بچه بازي در حال پير شدن بودي اخرين تلاشاتو براي بچه بازي ميكردي....
+2-هنوزم حالم گرفتس...ولي نه به شدت اونروز...يعني ذهنم مشغوله ولي دريوري ديگه نميگم....دلم ميخواد تموم شه همه چيز تموم شه هرچند حتي اگه تموم هم بشه اخرش يه روزي اتفاق افتاده و يه روزي من...من.......هيچ كس باور نميكنه كه من...فكر كنم هم به همين خاطر هم تقريبا هم تقصيرا افتاده گردن فاطي ...اره خوب اوني كه تو پست قبلي ميگفتم فاطي بود ....چيه فكر كردي قضيه عشقو عاشقيو طرف پسره نه....همين دختر بودنشم بيشتر ادمومي سوزونه...و بشتر از اون اين مي سوزونه كه هيچ كس باور نميكنه ...اگه باور ميكردن يعني ازم انتظار داشتن ...اينجوري راحتتره...چون خودتم اونموقع از خودت انتظار داري.....
+3- فردا رو كه يادتون نرفته...د ...امتحانمو ديگه....برام دعا كنيد باشه...خداحافظ
الان يه چند دقيقه اي ميگذره:
همين الان خبر رسيد يكي ديگه از امتحانامو...كه فكر ميكردم خوب دادم...قبول نشدم.....توروخدا ...دعا كنيد...براي امتحان فردا اين تنها امتحانيه كه به مرحله 2 رسيديم ....مثلا الان دارم ميخونم ولي اصلا نميتونم شب امتحاني بخونم ...مخصوصا اگه ايكيو زدن لازم باشه...(اصولا خوب رياضيه).........
توي همين مثلا خوندنا ياد خيلي چيزا افتادم...و كاملا مطمئن شدم سر تا پام خله...كم داره....اينكه 4شنبه توراه برگشت با فاطي يه جا چاه اب تو درختكاري وسط خيابون يه چيزي مث يه جوي كوچولو درست كرده بود و ما كنارش نشستيم و دستامونو شستيم....دلم ميخواست به باد كتك بگيرمش ...و اخرشم روز 5شنبه تو راه برگشت اين كارو كردم اصولا زورم زياد نيست ولي با اين حال ...منو بعضي وقتا كنترل كنيد ...خطرناكم.........
بيشتر براي گرفتن عكس و فيلم يادگاري بود.و خوردن كيك..........بماند كه تجربي ها به اين صفا و صميميت حسودي كرده و بچه بازي در اوردند.........بماند كه گوشي يكي از بچه ها رو دفتر گرفت و بچه ي بيچاره به گريه افتاد...بماند كه ما اشاره به شخص خاصي نداريم چندروز پيش در جشن مشابه ادبياتي ها حتي ضبط صوت رو هم گير ندادند(ظاهرا با كيك دهنشونو بسته بودند ما هم نه كه نخوايم بديم بر اثر حسودي تجربي ها نشد)بماند....ولي در كل روز خوبي بود هر چند در ادامه ي اون پست قبليم ...يه سري اتفاقات افتاد و ضد حالي بود براي خودش اما .....بقيه جبرانش ميكردند........يكي از دوستاي قديم هم اومد ديدنم توي مدرسه! و به ياد چند سال پيش رفتيم رفقاي تجربي رو هم كشيديم بيرون و خوش گذروندييييم(اين يه كلاس ديگس و اينا از جو طبقه سوم كلا خارجند چون طبقه ي همكفندحالم گرفتس ........يعني حالمو گرفتن..............................................................................................
دستم بيحس شده نميتونم حرف ها رو راحت بزنم.....به قول يكي شايد با كيبورد قهر كرده.............شايد يه موضوع بچه گونه باشه ....ولي خستم كرده ......مرتيكه ي اشغال .........نفهم.......عوضي بيشعور .....بهت ميگم دست خودم نيست توي اين يه مورد رو اعصاب من راه نرو ....د....خودت دندت ميخاره......بعدش مث بچه ها ميگي چرا سرم داد كشيدي......به درك........به... مرتيكه ميگي چي كارش كنم ....كثافت ...............از اونجايي كه ادرس اينجا رو داري با اينكه فكر نميكنم بياي...ميگم....چون نميخوام توروت بگم....اگه نمي خواستم رضايتتو جلب كنم تا بابت نارويي كه بهت زدم حلالم كني........بعد از اون همه اتفاقات ...حالا اگه بچه گونه هم نبود و هر كي كه مقصر بود........حتي نگاتم نميكردم......داري حالمو به هم ميزني....فقط به درد همون ميخوري ..همون كه خودت ميدوني.....لعنت به تو كه بي موقع كنارم بودي....لعنت به تو كه تابستون كارو تموم نكردي....لعنت به من كه از خدا فرصت جبرانشو خواستم..........عقده از سرو روت ميباره ..........بيچاره................................
گريه ي من به خاطر كار تو نبود...اينو ميگم چون ميدونم تا حالا دنيا رو پر كردي ....گريه ي من به حال بد بختي خودم بود كه بايد از اشغال پستي مث تو حلاليت بخوام...خدا ميخوام برگردم....اروم شده بودم..اما دوباره داره شروع ميشه ...ميخوام برگردم اونجا تا دوباره ازت چيزي بخوام....تا دوباره خوب بودنو حس كنم...تا دوباره دقايق خوبو ضبط كنم...ميخوام برگردم تا دوباره وجودتو با تموم وجودم حس كنم...تا اين بار به اندازه دنيا گريه كنم...تا اين بار كه به سجده رفتم هرگز بلند نشوم...تا اينبار بفهمم ديدنه ..ديدن جايي كه هميشه ...هميشه به سويش نماز خوندم چه نعمتي است.......باشه ........خدايا قول دادم تا اخرش وايسم.........كم اووردم....خستم.....حالم گرفته ..دستام بيحسه....ولي بازم وايسادم....تا اخرش....ولي بذار دعا كنم..دعا كنم.....تموم بشه.ميگذره اين دلخوري ها ميگذره...عمر من با تو به خدا ميگذره...این مال سه شنبه است (میگن سه شنبه ها روز نحسی است تا حالا هر هفته سه شنبه ها رو داشته باش )...نذاشتمش تا بلکه از سرم بپره ولی ...خوب نمیپره البته دیگه ناراحت نیستم...والان هم باید برم مدرسه بابروبچ یه جشن کوچولو ترتیب دادیم....پس اصلا ناراحت نیستم
آخه تو مگه دختر شاه پريوني يا كه عروس از ما بهتروني كه تو بارون اشكو التماسو تو قصه ي عشقم نميموني....
هر باري يه چيزي هي گير ميده كه منو تكرار كن منو تكرار كن ...منم اينجا مينويسمو
اگه دقت كرده باشي از شنبه تا حالا دارم 5 شنبه رو ميذارم .....5شنبه اتفاق خاصي هم همچي نيفتاداولي با اين حال مينويسم:
5شنبه 85/12/17 :خانه تكاني آغاز ميشود....
در اولين روز خانه تكاني يه چيزي كشف ميشود كه يه حسي بهم ميگه پارسال يا چند سال قبل هم كشفش كرده بودم...قضه همونه كه ميگن تو خونه تكوني خيلي از گمشده ها پيدا ميشه
چيزي كه در اولين روز خونه تكوني كشف ميشه:يه نامه از حدود 15 سال پيش از پسر داييم به برادرم...و توش پيشنهاد به بازي نقطه چين شده...
واما5 شنبه در مدرسه:اين پير زنا رو بردن واكسن هپاتيت بزنن(68 ي ها رو)گزارشات ناشي از غش كردن 2 نفر و اشك ريختن نفر سوم بود.
صحنه جالب:يكي از اين تجربيا با چشم گريون...در حالي كه با گوشيش حرف ميزد از كلاسشون زد بيرون ورفت بالاي پشت بوم..(قبلنا اجازه ميگرفتن...جديدنو نشنيدم...)
و حالا در ادامه ي خونه تكوني...من اومدم پيش شما ...منظورم همون كامپيوتره...حال نداشتم كامپيوترو ببرم اونور ... دم ودستگامو جمع كردم اومدم اينور پيش خود خود خودتون...
و اما عاقبت فيزيك خوندنو كه اين خودموني(عليرضا )ميگه ما نفهميديم اما عاقبت نخوندنشو چرا ...امروز امتحان فيزيك داشتيم و من به علت تنبلي و كسلي حاد ناشي از بهار نخونده بودم حالا هميشه ملت هي از زير اين كارا در ميرفتنا...امروز(براي شما ميشه ديروز)......به حرف منم گوش نكردن فكر ميكنن من دروغ ميگم نخوندم....چرا ؟.....بابا ما پيش اين ابرو داشتيم...حالا اگه نمره نيارم كه ديگه دير برم رام نميده....مامي..............تازه جالبيش اينجاس كه فردا هم امتحان هندسه داريم...اين يكي رو يه ذره تا حالا خوندم..بقيشو ببينم چه ميشود...
گفتم بهار ياد عيد افتادم واين يعني سما جونم مياد....................................
اون امتحانه بود كه خراب كردم رفت...تا حالا دو بار مديرمون سراغشو گرفته...و هربارم گفته طوري نيست تيزهوشان اينا هم همينجوري وقت كم اوورده بودن(0اين يعني دلداري).................جمعه هم يه امتحان ديگه داريم ........واسم دعا كنين خواهشن......اين يكي ديگه مهمه.......براي خودم هم.......تازه بحث ابروي در خطره................
saveش ميكنم تا دست از سرم برداره...
چند روز پيشا سر كوچه يه دعواي باحالي بود پليس اومد ........منم فقط يه ذره(همش يه ذره )از پنجره ديد ميزدم....ظاهرا يارو دختره رفته بوده پيش اوستاش مزدشو بگيره كه طرف ميزنه زيرشو دختره جيغو دادو فحشو دري وريو حالا نگو كي بگو(همش يه ذره ديد زدي ديگه؟)بيخيل ............چي كار به كار مردم داري.....بريم سراغ خودمان.....
وقتي كه دنيا ناسازگاره شكايت دل از روزگاره (خوب اين داره ميگه هي...!!!!!)
هفته پيش 3 شنبه بود در رفته بوديما....اخرش ما ادم نميشيم.......نه خوب ربطي نداشت همين جوري يادم افتاد...ختم كلام اينكه 3 شنبه اين هفته اينجوري شد:
بعد از مدرسه ما (منو فاطي و مهسا و يكي ديگه)مونديم كه مثلا خير سرمون درس بخونيم با هم....يه ذره خونديم ولي ديديم هيچي حاليمون نيست بيخيل شديم مهساو اون يكي ديگه ميخواستن برن خونه كه من نگرفتم مهسا بود وقتي ميرفت درو محكم بست يا خود فاطي بود (يادم رفت بگم قبلش اين سه تا درو از توي كلاس گرفته بودن منم داشتم به زور بازش ميكردم كه ديدم دستگيره تو دستمه ...خودمم ته سالنم..!)به هر حال دمو دستگاه دستگيره در ريخت به همو ....بله ....چشمتون روز بد نبينه......منو فاطي توي كلاس زندوني شديم....يه مشت دادو بيداد كرديم اما فرياد رسي نبود... طبقه سوم ...اينام كه ديگه رفته بودن....كي حالا صداي مارو ميشنوه......يه مشت لگد هم نثار در بيچاره كرديم بلكه بشكنه.......ولي بابا زورمون كجا بود......اين شد كه نشستيم توي كلاس با نيش باز هم ديگه رو نگاه كرديم ....................... ........................................................................ ..................................................................................................................................
....................................................................................................................................
................
ميگم چطوره سريالش كنم......نه خداييش اوقت نميگيره اينقده با آبو تاب تعريف ميكنم...........چه كنيم عشق استو روزاي دبيرستان........................................................................................................................
حالا فيلا بيا تا فكرامو بكنم من كه سريالش كنم یا نه........................................................................................
......................................................................................................................................
...........................................هان؟!!!!!!!!!!!!!!!!...................................چي؟!!!!!!!!!!!!!!.............
....................هيچي؟.........................................................................................................
....اين شد بعد از يه مدت:
يه فرياد رسي...يه فرشه نجاتي خدا فرستاد ......ريحانه كه براي فيزيك مونده بود همچي ييهو به سرش زده بود بياد طبقه سوم ما رو ميگي ييههو پريديم بالا ...........يه مشتم اون از اونور به در ور رفت ....ولي حالا اخه بازم نميشد.........باز نميشد كه ........ ساده اي؟............اينم واسه ما نشد فرشته نجات ....................اخرش ديديم چاره اي نيست بايد از پنجره بپريم پايين...........................................نه از پنجره حياط.خوب مگه مخمون تاب داره سه طبقه رو ...از پنجره سالن...حالا لنگامونم كه بهش نميرسيد......كلي ميزو صندلي چيديم رو هم ....اول فاطي پريد پايين.......و نوبت من شد اقا خوب بلند بود .... مجبور شدن واسه من از اونور هم ميزو صندلي بيارن تا من مثل بچه ادم بيام پايين..............................حالا فردا رو بگو با اين اثار جرمي كه ما گذاشتيم.................تا كلي وقت كف زمين بوديم و دلو گرفته بوديم ..تا بالا خره تونستيم راه بيفتيم بيايم خونه.........+من فردا اين مهسا رو ميكشم................
+تو يه وب هي نوشته بود ضد حال يعني فلانو بهمانو اينا................=ضد حال يعني بري بالاي صف يه چيزي بخوني بعد هنوز شروع نكرده نصف ملت كف زمين پهن شن.............خوب به من چه مگه من گفتم صداش اينجوري باشه(به قول فاطي صداش مث گوينده اخبار ناشنوايان بود...)
اينو همون سه شنبه نوشته بودم ولي حالا ميذارمش اينجا....ايشاا... از پنجشنبه رو هم فردا ميذارم ...
اربعين حسيني
رو هم تسليت ميگم.
يه دلم ميگه برم برم يه دلم ميگه نرم نرم طاقت نداره دلم دلم بي تو چه كنم پيش عشق اي زيبا زيبا خيلي كوچيكه دنيا دنيا با ياد توام هرجا هرجا تركت نكنم سلطان قلبم تو هستي تو هستي دروازه هاي دلم را شكستي يمان ياري به قلبم تو بستي با من پيوستي اكنون اگر از تو دورم به هرجا بر يار ديگر نبندم دلم را سرشارم از آرزو و تمنا اي يار زيبا
عرفان.علي.نازنكن.ريش قرمز.هرچي كه حاله..........اينم رفت (سوءتفاهم پيش نياد هرچند جاي برادري خيلي ازش خوشم اومده بود ولي شعر بالا ربطي به رفتن اون نداره)به هر حال اميدوارم هرجا كه هست موفق باشه. ودر آخر: الهي امروز هم دستهاي بسته ي روحم را پراز ثروت بخششت كن...
هر نفسي كه ميكشم آن نفسم از آن توست
هر قدمي كه مينهم آن قدمم براي توست
+ امروز شايد براي اولن باره كه حس ميكنم دارم نفس ميكشم ... ديشب اسمون به جاي من.....باريد.... و صبح هوا بيدارم كرد تا...زجه هايش را بشنوم
مودمود
خوب چرا امسال اينقده كلاس خلوته كه نشه در بري ....پارسال بعضي كلاسا رو در بست در اختيار ولگردي بوديم پاتوقهمونم بالاي پشت بوم مدرسه بود...تازه همه ذوق ميكردند ما سر كلاس نباشيم...ولي امسال نميشه...نميشه ديگه....
سه شنبه با يكي از بچه ها از كلاس عربي در رفتيم ....خودمونم ميدونستيم دير يا زود لو ميريم...واسه همينم حتي وسط راه پشيمونم شديم ولي نميدونستيم چه جوري بايد برگرديم سر كلاس اون برگه هاي دير امدگيه بودا اونايي كه اوندفه كش رفتم ...اونا به درد ميخورد كه دنبالم نبود ...يكي رو جستيم فرستاديم فاطي رو يه جوري بكشونه بيرون تا اون بره كيف منو بياره(فاطي هم كه ماشاا... مجهز اومده بود مدرسه سكته رو زدند كه حالا دفتر چي كارش دارن...ميگم بشر خوبه اشنا فرستادم سراغت !)فاطي هم يه مدت به جمعمون پيوست ولي نرفت اخه بچه ها ي كلاس ما ميدونن منم كه فاطي رو فرستادمو ...شايد كرم ميريختن...براي همينم فاطي برگشت سر كلاسش(سر اين قضيه بعدي گفتيم كه واقعا دفتر خواسته بوده و بچه هاي بد بخت اون كلاسو انداختيم به جون هم كه بگردن دنبال ستون پنجم....اينش حاليد)...ما هم ول تابيديمو تابيديم تا اخراي زنگ كه ديديم نه بابا لو نرفت و داشتيم كم كم وسوسه ميشديم كه هرروز در بريم...كه اسممونو از بلند گو خوندن....يه ربع ديگه مونده بودا...بيخيال كه بعدش چه جوري گذشت.......
اون دوروز هم تقريبا تكراري بود ...من نيدونستم امتحان چي بودو كجا بودو.....فيزيك يه ذره (همش يه ذره)پطي بازي در اووردمو...از اين كارا ......
_________________________________________________
يه كم اوضاع خسته كنندس ......دنبال يه چيز جديدم...نه يه سوژه براي نوشتن....يه چيز جديد كه تو زندگيم اتفاق بيفته....يه چيز خاص....يه چيزي كه همه چيزو از اين حالت كسل كنندهو يه رنگ در بياره....تو چيزي سراغ نداري؟.......دوست دارم محض رضاي خدا .....محض يه كم عوض شدن اوضاع ...درس بخونم...اما اونم تكراريه اخه....اين همه ادم درس خوندنو كنكور دادنو رفتن دانشگاه اخرش كه چي........خواهشا يكي بگه بعدش چي ميشه ؟بعد دانشگاه ديگه .... گفتم دانشگاه ياد .... افتادم
__________________________________________________
زهرا رو دوست داشتم از اونجا رفتيم
رويا رو دوست داشتم از اينجا رفت
فرشته رو دوست داشتم شوهر كرد
اومدم اينجا:
آمي رو دوست داشتم نميدونم چي شد تو دانشگاشون گذاشت رفت. وبشم حذف كرد
سما رو دوست داشتم دانشگاه قبول شد رفت
حالا هم خيلي ها هستند كه ميشه دوسشون داشت مث ريش قرمز يا بامرام....ولي من دوسشون ندارم...چون ميرن...
آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همین جاست بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست بخند.
.
.
اضافه :کمک ......اینجا میخوان منو ترک بدهند..........
سلام
امروز چطورين جمعه خوش گذشت..........
به من كه نه. يك ضد حالي بهم خورد كه نگو.رفته بوديم مسابقه علمي بدهيم .از تستو اين چيزاي مزخرف ...بعد از انجايي كه(انگار داره حالا چي تعريف ميكنه!)هر سال وقتش 4 ساعت بود من نشستم با خيال راحت يواش يواش يواش حل ميكردم و تازه رسيدم به سوالاي حسابان و كلي ذوق كردم اخه فقط مين درسو خونده بودم كه از بلند گو گفتن: داوطلبين گرامي با ارزوي موفقيت وقت امتحان تمام است(نگو وقتو 80 دقه اي كرده بودن).........اي دردو داوطلبين اي مالاريا اي حالا بياو هيچي نگو اي يه بار در عمرم من يه چيز خوندم اي زودتر ميگتي من از اول ميومدم سراغ اينااي خوب چرا بچه رو سركوب ميكني اي همه استعدادام كور شدای حالا جواب مدیرمونو چی بدم.........مامان......من ديگه هيچي نميخونم ........نميخونم......اصرار نكن....نه....حرفشم نزن فكرشم نكن.......عوضش حالا كه زود تموم شد منو فاطي هم بعدش كلي رفتيم ولگردي ...
امروز كلا مدرسه يه حالي بودن همه ....نميدونم چه خبر بود ....ولنتاين كه نبود امروز؟!!....به هر حال يه چيزيشون بود اينا...اون مهسا كه از صبح بقل دست من صد دفه منو بقل كرده و لپمو كشيده اون از دختر خاله(واقعا دختر خاله نيست يه جور اسم مستعاره)كه دو سه دفه همچي منو گرفته بوس ميكنه انگاري دور از جون من شوهرشم ....اخر از همه هم اين مريم كه دم رفتني گير داده من دوست دارم و بذار بغلت كنمو نميذارم بريو....بابا اينا خطرناكند....از ما گفتن حالا تو باور نكن .....تازه فاطي ميگفت نبودي ببيني سر كلاس ملت چه رمانتيك گل ميگفتن گل ميشنفتن.....فكر كنم از اثراته حرفاي اين دبيرس كه ميگفت هم ديگه رو دوست داشته باشين ...اخه چند روز پيش چند تا از بچه ها اساسي دعواشون شده بود....ولي خوب اون فقط ميتونسته روي مهسا اثر گذاشته باشه ...با اوناي ديگه كه كلاس نداره....
ول كن اين حرفا رو بابا........
ميگم كه حس ميكني ....بوي عيدو ....ديگه....ميدونم زود رفتم تو حسش....خوب اخه راستش دوست ندارم عيد بشه...با خود عيد مشكلي ندارما ....نميخوام امسال تموم بشه ....با اينكه خيلي خيلي بد شروع شد...اما خوب ادامه پيدا كردو حسابي بهم چسبيده نميخوام تموم بشه .....خوب اگه سال بعد هم بد شروع شد چي....
به به سلام چطورين
طفلکی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوا زدو رفت
داشتم وبگردی میکردم که فاطی مچمو گرفت میگه این همه وقت تو اینترنت چه میکنی منم ادرس پرشی رو دادم بلکه اونم به اینجا اومدو معتاد شدو بی خیال ما شد.....هووف داغه...خوب بگو مجبوری بچه ۲ دقه صبر کن سرد شه...چایی رو می گم ...خوب می گفتم که چرا سرم شلوغ بود یعنی در واقع کاری نمیکردم یعنی خیلی سرم شلوغ بود ولی تهه تهش کار خاصی نمی کردم راستش درمورد درسو مدرسه بود اگه بوده باشی خونده باشی گفتم که یه بار با مدیرمون دعوام شد و دیگه کم کم داشت میگفت پروندتو بگیر برو به سلامت ...از قضا...از قضا چند هفته بعدش نتایج ترنمنت اومدو مارو میگی همچی یهو......شدیم ......خانــــــــــــــــــم فلانی این شد که (چون وسط دعوا هم کلی کرکری خوندم که من فلانمو من بهمانم..)فکر کردن بابا اره ما واقعا یه چیزی هستیم و کلی تحویل گرفتنو برای یه سری مسابقات دیگه انداختنمون جلو و اساسی تو بوق شد و یه جوری شد که چپ میرفتم راست میرفتم می گفتن ....خانــــــــم فلانی ..فلان کارو چه کردینو اینا...ماهم دیدیم بابا سر کاریه و چسبیدیم به این کارا و اساسی سرمون شلوغ شد منظورم با بچه های گروهمونه...اونا هم مثل من بودن خوب تقریبا....این شد که شد این ......وای چقدر فک زدما با دستام......ولی خودمونیم هیچ جا مثل خونه خود آدم نیست...اینجا هنوز حس غریبی میکنم ...هر چند به قول شهریور کجا نوشتن مهم نیست ..نوشتن مهمه...نوشتن....خوب امیدوارم از اراجیف بنده لذت برده باشی(خیلی خوب حالا اینقدر سرکوب نزن خودم میدونم هیشکی نمیخونه ...)تا اپ بعد خداحافظ
دوست نداشتم اينقده زود يعني قبل از تولد يك سالگيش تركش كنم اما چه كنم شد ديگه ميدونيد چي شد تقصير اين پرشي. كلمه عبور منو گذاشته بود دم دست منم عوضش كردم زد و بعدش يه عالمه اتفاقات افتاد و يه عالمه سرم شلوغ شد و نتونستم باپم بعدش هم كه اومدم با يه عالمه حرف ديدم اي دل غافل حالا كي يادشه چي گذاشته تو اون كلمه عبور و اين شد كه شداين حالا فعلا يه خورده از اون يه عالمه اتفاقات رو داشته باشين تا بعدي بيام بقيشو بگم: 1- با همه داغ كه از گردش دوران دارم من به زيبايي اين زندگي ايمان دارم جويباريست گل آلود ولي مي دانم صاف خواهدشدواين نقش به چشمان دارم گر چه گوگرد غم از هر طرفي مي بارد باز اميد به سر سبزي دوران دارم بس پاييز و به جز زرد نمي بيندچشم باز من چشم به سبزيه بهاران دارم ميشوم زرد ولي هيچ نمي پوسم من چون كه در خاك جهان ريشه فراوان دارم
2-سلااااااااااااام 3-تو يه طالع بيني نوشته بود كه متولدين تير ماه هر يه مدت تغيير ميكنندو رفتارشون قابل پيش بيني نيست...دقيقا به همين علت زياد تغييرات و پريدن هاي من در اين مكان را جدي نگيريد..... 4-خدا وكيلي حالم خوب نبود...ميگم كه يه كار نسنجيده كردمو به هم ريختم.... تازه....جالبيش اينجاس كه اومدم درستش كنم زدم تا تهشو خراب كردم...فعلا هم به حالت تعليق در امده 5-ميدونم خيلي زجر اوره يكي از يه چيزي حرف بزنه كه فقط خودش بفهمه چيه و بقيه نفهمن....اونايي هم كه گفتي باشه سر فرصت ميگم....در ضمن اونجا رفتن به بهتر بودن نيست به خواستن خودته...حالا كه ديگه ميدوني اونجا يعني كجا؟ 6-سما ي لوس ننر بي مزه بي ادب ...........خودتي ............به جوجوتوهين ميكني من حال تو را وگيرم.........اي حالا بياو هيچي نگو....من هي حالم خوب نيست تو هم هي رو اعصاب من راه برو ........شانس اوردي الان حالم خوبه و الا حاليت ميكردم........فسقلي.... 7-خبراي جديد:گروه ما قبول شد و به مرحله ي بعد رفتيم...به ياد ندارم كه گفتم يا نگفتم......ولي.......تورنمنت رياضي را ميگويم.....تبريك بگو 8-كارنامه هارو نميدادند ....مسخره بازي در اورده بودند كه بايستي والدين بيان تا مطمئن شويم رسيدگي ميكنند ....من هم كارنامه ام را به علاوه ي چند برگه ي دير امدگي (كه اگه دير برسيم مدرسه و سر كلاس بايستي حتمي از اينا دنبالمون باشه تا بتونيم بريم سر كلاس مگر با چاپلوسي)را از دفتر كش رفتم با اجازتون....البته خيلي واضح بود و معاونه هم پيغوم داده بود حالمو ميگيره اما خبري نشد....مثلا مي خواست چي كار كنه.......فسقلي.......به هر حال معدلم17/87 مي باشد خوبه يا نه؟...در كل كارنا مه جالبيست در نوعه خودش ...برعكس عموم درسهايي مثل فيزيك & حسابان &هندسه &.....بالاست و درسهايي چون عربي & زبان &........ پايينست ......... 9-(اگه تو هم بگي از همين پنجره پرتت ميكنم پايين)(قابل توجه خاله ي برديا)من اينقده عكس ني ني دورم جمع كردمو ني ني ني ني ميكنم كه همه ميگن حسرت ني ني دارم.............ني ني...............ني...ني........به قول فاطي:مود مود 10-خداحافظ..
مرگ سهل است ولي ميكشد اين غم كه مرا
تا لب گور به دوش دگران بايد رفت
اختياري نبود حيف به هنگام رحيل
ورنه اين راه فنا رقص كنان بايد رفت
سلام
اين چند روز خيلي ترسيده ام ...از قيامت ...از اخر دنيا....از دوره ي اخرالزمان كه الان خيلي شبيهشه.....ترسيده ام از حقي كه بايد ادا كنم و نميدانم چگونه....دوباره يك كار نسنجيده كردمو اينجوري به هم ريختم...بيخيال ....ميدونم كه ميخواستم يه چيزايي بگم اما هنوز وقت نكرده ام بنويسم باشد براي وقتي ديگر...نه...نگران نشويد درس نميخونم...همينجوري وقت ندارم...يعني بيشتر اين فكرا دارن وقتمو ميگيرن و ازارم ميدن ....مثل ادماي افسرده شده ام....حس عجيبي نسبت به ديوونه بودن دارم ....دلم ميخواد الكي هم شده به يكي بپرم و هر چي از دهنم در مياد بگمو خودمو خالي كنم(پس تا اطلاع ثانوي مواظب خودت باش )....فكر كنم الان هم دارم همين كارو ميكنم دارم به خودم ميپرمو ....كاش منم مثل خيلي هاي ديگه جراتشو داشتم.لااقل جرات گفتنشو....مثل فاطي...اما من ميترسم...از اونورش...از بعدش .....از بعد مردن....از قيامت...ميترسم...و ميدونم تا يه راهي براي ادا كردن اين دين يا جبرانش يا...پيدا نكنم جرات اونم پيدا نميكنم....كاش يه نفر بود كه كمكم ميكرد ...كاش يه نفر بود كه لااقل دلداريم ميداد.... اخ خدا جون قربونت برم ...چقدر غريبي روي زمين....هر روز و هر شب دارم دنبالت ميگردم...همه جا هستي به جز تو دل اين ادما...منم يكي از اين ادما...چه فرقي دارم ...منم يكي از اونايي كه ازشون متنفرم...من نميخواستم اينجوري بشه با اينكه از اولش ميدونستم اخر راه من همينه...مثل يك بيكس پركس...تا يه چيزي ميشه ميام اينجا...پس تحملم كنيد.... وايسا دنيا ....وايسا دنيا ....من ميخوام پياده شم....اره دنيا ما نخواستيم ....دلو با خودت ببري....اين همه چرخيديو چرخوندي اخرش چي شد........اون بليط شانس توبگو قسمت كي شد؟
يه فريب خورده ي فريبداده.................................................................
سلام ...ايام عاشورا رو تسليت ميگم....
من حالم ...فكر كنم خوبه....اخه همه چيز تكراريه ..
به آب حسودي ميكنم
فكراي مزاحم آزارم ميدن
دلم مي خواد فاطي رو بكشم
نمي دونم چي درسته چي غلطه
(مريم ماهي دوست دارد (خودش گفت بنويس و بقيه اش را:)
ظرفيت شوخي ندارم
زود بهم بر ميخورد هي
مريم ميگه اينا چيه مينويسي بيا با خودم دردو دل كن(اخه تو ادمي؟)
مريم يكي از دوستامه الانم پشت گوشيه
من به بقيه هي شك دارم چون به خودم شك دارم (شرمنده به او گفتم كه هرچي گفت مينويسم شما همشه باور نكنيد)فكر ميكنم همه با من دشمن هستندبه نظر شما چرا اينگونه فكر ميكنم ؟همين ديگه حالا يه دقه برو دفتر هندسه ات را بذار تو كيفت و بيا جون من برو ميزنم تو سرتا واي اين تب داره (خودتي)چي ميگه؟)
خوب رفت دوباره خودمون شديم ....اه ميخواستم جدي باشم ببين چي كارش كرد
بيخيال
همه چيز تكراريه(به قبلنا مراجعه شود)
غرض از همه اينا اينكه:
پاك گيج شده ام...نميدونم بايد چيكار كنم...كاش يه نفر بود كه همه چيزو ميدونست و ميتونستم راحت باهاش مشورت كنم...يا لا اقل يه كم دلداريم ميداد...ولي نميتونم به كسي بگم ...حتي اينجا...راستش چون ميترسم ..ميترسم كه نه تنها دلدلريم نديد و كمكم نكنيد ....بلكه يه مشت فحشو....(چه تو دلتون چه واضح)بديدو بريند.باور كنيد گفتنش سخته...يه جور اعتراف كردنه...ولي از يه طرف اگه نگم ديگه ميتركم
چند روزه اساسي سرما خورده ام فكر كنم واسه همينم الان بي خوابي زده به سرم ساعت 3 نصفه شب بچه تو مگه درس نداري ......مامان...من فردا بايد برم مدرسه ....ولي خوابم نمي بره...البته تا باشد از اين بيخوابي ها چون به اين بهونه اولا يه كم درس خوندم دوما ماپم....تبريك بگو....شنبه از طرف مدرسه قرار بود بريم (ميم مثل مادر)رو ببينيم اما من حالم بد شدو اومدم خونه فاطي اينقده دلخور شده بود...خوب به من چه...اااااا....... اما بریم سر موضوع اصلی: محرم يادمه بچه كه بودم يكي گفت هر كي تو مراسم امام حسين(ع)آب بده مثل حضرت ابولفضل سقاي امام است براي همين اون موقعا هميشه محرما يه جا خودمو جا ميدادمو و به عزادارا آب ميدادم ...اما خيلي وقته ديگه اين كارو نميكنم ...فكر كنم از وقتي بزرگ شدم حرفاي محمد رضايي روشن و هومن راهزاد منو به اين فكرا انداخت به اين كه بچگي هام اعتقادات قوي تري داشتم اما الان خيلي وقته اينجور نيست اينو اعتراف ميكنم شايد براي اينكه از شهريور تا حالا دارم دنبالش ميگردم دنبال اعتقادات قوي.... و گفتم آب دوباره ياد سي دي شهادت اب افتادم حتما شنيديد اب فرات بعد از واقعه كربلا كدر شده و دگه زلال نيست اينا به هم ربط دارند چون آب فرات هم بايدن و درك كردن اون همه رنج كدر شده.....و هنوز به آدم شناسي آب حسادت ميكنم.
اونروز با همه ی اون حرفا فکر نمیکردم جدی باشه اخه خیلی خفن بود بعدشم مریم رو خریده بودم ولی فاطی هم یکی صد برابر بدتر مریم یعنی ونوس رو خرید و من بدبخت....................
مامانمو میخوام.......................خیلی کنترل کردم و به ونوس چیزی نگفتم ....اما توراه تا تونستم به فاطی توپیدم خوبصد درصد ناراحته از دستم .............ومن بیشتر.......خیلی خیلی بیشتر میگی نه نگاه کن
(چه باحالن اینا) همین کافی نیست که کسی حالش خوب نباشه ولی من نصشو سانسور کردم علی الخصوص دردورنج ناشی از اجرای شرط
راستی سما:می خوای بدونی اونجا یعنی کجا برو سراغ شهریور اگه حال داشتی