دوستان همیشگی خوش میگذره انشاا... که؟
ول کنید این حرفا رو ای بابا میخوام یه خبر خوب بدم ....یعنی من ترجیح میدادم اول عکسای شیرازو بذارما ولی دیگه بعضیا محلت ندادن .....بعضیا.....و باز هم من ترجیح میدادم مرفت واسه ماه بعد(شهریور) که باز بعضیا عجله داشتن و شد همین ماه و ......دیشب یعنی۲۸ مرداد۸۶ حدود ساعت ۹ شب ....نی نی کوچولوی سومی در خانواده ی ما یعنی نی نی خواهرم ....سارا .........به دنیا اومد.
تبریک میگمو از این حرفا .....
وای خدا که ما دیروز چه کشیدیم ....اخه صبح جهت همین چنج روحیه و واس خاطر اینکه روز مون از کسلی در بیاد یه بار در تاریخ عمر چندینو چند سالمون رفتیم پیاده روی .....و چشممان روز بد نبینه تمام این انگشتای پای منه بد بخت پر شد از تاول.....و عصر که ابجیم گفت بیاین بریم دکتر از انجایی که در این چندمین بار بود که میگفت من حالم خوب نیستو بیاین بریم (قضیه چوپان دروغگو شده این سارا ی ما هم)دیگه همه عادت داشتنو من رفتم دنبالش(مگه نه مامانم میرفت خوب) هیچی حالا نگو ایندفه واقعی بود....حالا بماد که حالا اونجا تا میگن بچه میخواد به دنیا بیاد این ابجیه ما میزنه زیر گریه....و بالاخره جمعو جورش میکنیم و بالاخره ابجیو میرسونیم اونور....و از انجایی که نامه اورژانس داشتیم بدونه دنگو فنگ رفتیم و این عقده ی چندینو چند ساله ی ما هم که یه بار بی چادر بریم تو این بیمارستان خالی شد....بعد هم هیچی دیگه من یه تیکه تنها شدم بعد همه این همراها هم ماشاا... هر کدوم کلی استرس و من ترسیدم خوب و با شکلات خودمو سر پا نگه داشتم تا مامانم که اومد جیم شدم خونه(در واقع دکم کردن خونه)و چند ساعت بعد هم به دنیا اومد ........قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید ....خوب دیگه بگیر بخواب...
راستی شما واقعا فکر کردید تموم شد....نخیر انشاا.... چند ماه دیگه چهارمیشو داریم بلند صلواااااااااااات.

البته حالا من فرصت کنم میام عکسای خودشم میذارم بعدشم بابا وقتی میگم....ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارا......یعنی دختره دیگه...
بابای
ناهارو خوردیمو وسایلو جمعو جور کردیم که حرکت کنیم به سمت اصفهان.....رفتیمو برگشتیم چون یکی شارژرشو جا گذاشته بود بر داشتیم و ۲باره رفتیم....بعد دیدیم دیگه این شیرازیا گناه دارن بخوایم اصفان راشون ندیمو دیگه خیلی اصرار میکنید باشه سره راهمون یه سری هم میزنیم به تخته جمشید....که ۲باره اومدن را نیانا نمی دونم این مدیره ما چه بلایی بر سر برگه ی عبور اوورده بود که قبول نمیکردن و مام دیگه جوشی گفتیم تخته جمشیدو رو سرتون خراب میکنیم که ترسیدن و راه دادن و بالاخره ما موفق شدیم این بنا را نیز ببینیم در کل هم جالب بود جا شما خالی .....یه حسه داشت مثه وقتی که تویه تمدن نابود شده وایساذی پیدا میکنی !!!!! ....همین دیگه و راه افتادیم به سمت اصفا ساعت ۱بعد نصفه شب خونه بودیم اخرش خیلی عجله ای گفتم چون دیگه نمیکشم.....مونده عکساش که بعدا میام میذارم .......معذرت میخوام که سر نمیزنم و از ابجیه گلم هم واسه هزارمین بار معذرت میخوامممممممممم
میگفتم که اگه رخصت بدن رفتیم که بخوابیم ولی رخصت ندادن به یاده دوران کودکی رفتیم سراغ مهمونی ...هی رفتیم اتاق معلما ...اتاق ادبیاتی ها...اتاق کوچولوها هی رفتیم ...اخرشم همه اومدن اتاقه ما که چون محبوب و سارا خواب بودن بیرونشون کردیم و منم رفتم بخوابم که ۲باره این محبوب بیچاره رو بیدار کردم(یه چیزی تو مدلای جیغ بنفشو گفت دیگه با من جایی نمیاد!!!)و صبح شد و جریان های تکراری دیروزو به علاوه ی اینکه ضاهرا مدیر زنگ مزنه به یکی از اتاقا که خواب مونده بودن که برن صبحانه بگیرن و اونا میگن که:خانوم ما که خوابیم چطوری اخه بریم صبحونه بگیریم....و این شد تا اخر روز تیکه ی مدیر گرامه ما....بله...و راه افتادیم تا به شیراز گردیمان ادامه دهیم و رفتیم باغ ارم که جایه با صفایی بود البته زیاد فرقی با باغ گلهای خودمون نداشت با این تفاوت که اونجا بهار نارنج زیاد بود البته ما که دستمان به نارنجها نرسید ولی شکوفشو به عنوان سوغات به اصفان اووردیم...!!!!!!
بعد از باغ ارم نوبت به باغ عفیف اباد رسید که ما افتخار دادیم تا با قدوم خود انجارا متبرک کنیم ....حالا بعد میگم فیلا حال ندارم تایپ کنم.!
استاد شعر و غزل و ازین چیزا یعنی حافظ مارا فراخواند ....میشه گفت شاعر محبوب منه البته نه این که امار خودشو همه شعراشو داشته باشم ولی هر چی باشه هر وقت کارمون گیر میکنه میریم سراغ فال حافظ دیگه!بله! حافظیه یه نمای جال از گل کاری ها و بنا و بعد هم مقبره که خیلی قشنگ بود.(دوستان هی داغه مارو تازه نکنید خوب میدونم عکسا جالب نبود ولی بقیه عکسام پریده هوتوتو !...اینا اگه تکراریه یا کیفیت نداره خاطره که میشه! نمیشه!)
چیزه خیلی جالبه حافظیه این بود که با اینکه خیلی شلوغ بود ارامش خاصی داشت که البته به خاطر یه سری مزاحمتا یه نموره خراب شد خداییش بعضی پسرا خیلی خرن(نه اینکه دخترا خوب باشن بعضی از دخترام بدتر) بابا حالا مثلا مرگت چیه میخوای رفیق شی بیا شماره یا هر کوفتی رو داری بده برو رده کارت داداشت دختره خر بود زنگ میزنه نبود به درک تازه بابا خوب دوست سر شیرازی به دردش نمیخوره چرا گیر میدی ای حرص میدن ادمووووو(ببخشید اگه تند رفتم)بعدش رفتیم شاعر دیگر این شیرازی ها رو ببینیم یعنی سعدی ..خدا را صد هزار مرتبه شکر ایشون هم رخصت فرمودند .اونجا به نسبت حافظیه خلوت تر بود ولی معلوم بود ادمای درستو حسابی توش پیدا میشه(خودمونو نمیگمااااااا)از جمله یه شاعر به اسمه "استاد حسن رفعت ماه" فکر کنم دقیق یادم نیست اخه دقیق اونموقع من بقل مدیره گراممون بودم بعد مدیرمون به من گفت این اسمو قشنگ به یادت بسپار تا بعد بهم بگی کار دارم!!اینو که گفت نمیدونم چرا اسمه پرید!به هر حال ما از حضور ایشون استففاده کردیمو برامون شعر خوندنو بعدشم عکسو فیلم که به خاطر شلوغی بنده فقط یه فیلم کوتاه دارم ...و بعد رفتیم حوض ماهی! نمیدونم اسمش چی بود به هر حال میرفتن سکه مینداختنو دعا میکردن و مام که خوب بله!
و اما بعد از این همه فیض بردن از شاعران معاصر و قدیم شیراز ...سوار اوتوبوس شدیمو برای لحظاتی اتوبوس را بی راننده یافتیم ( والبته بی مدیر گرام...یادمه ولی دبیر زبانمون بود که هی اونجا هر وقت من میدیدمش کل زبان رو سرم خراب میشد چرا من زبان هیچی حالیم نیست؟)بله اوتوبوس بی راننده و ضبه با سی دی و بله دیگه صدای تا اخر برو پرده ها رو بکشو (خوب خیابون بود!)دیگه هیچی یه تیکه دیگه اوتوبوس داشت میلرزید! فکر کنم سعدی پا گذاشت به فرار اصلا توبه کرد که شعر بگه ما بیایم کنار مقبرش ...استغفرا...
بله مشغول بودیم که مدیر گرامو علی الخصوص صاب ماشی اومدنو بندو بساطمونو جمع کردن رفتیم به سمت شامو نماز اگر رخصت بفرمایند خواب!
...راستش الان که دارم اینا رو مینویسم ۲ نفر دارن تو چت دعوا میکنن .......هیچی بابا اصلا پشیمون شدم بنویسم ....عیدتون مبارک ...و عکسای نه چندان جالب هم توی ادامه مطلب هست ببینید.....همین بای
سلام
میگفتم که رفتیم شاهچراغ...نماز و زیارت و دعا و خوب چون اولین باری بود که مییومدم شاهچراغ دیگه تا تونستیم حاجت گفتیم!اقا شما هم دعا کنید واسه ......ولش...
بعد از زیارت رفتیم برای ناهار و در راه به سلامتی بالاخره از خونمون و البته فاطی با من تماس گرفتن اخه من اونجا یه جورایی شده بودم عکس اون کوچولوها!!!! خلاصه حدود ساعت ۳ به ما ناهار دادن و تا کمی ما چشم بر هم گذاشتیم گفتن که بزنین تا برویم بنای به جامانده از دوران پرشکوه تاریخ ایران زمین!! یعنی ....تخت جمشید.....
خداییش دیگه من ذاتا خیلی این داریوش و کوروش رو دوست دارمچون واقعا دورشون پرشکوهه و افتخار داره ....خیلی از ارمان هایی که الان دارن بهش میرسن اونموقع بوده....(اگه یه کمی یه کوچولو هم توی تاریخشون سرک بکشی خودت میفهمی...تنبل خوب خودت برو لااقل یه سرج کوچولو همین جا بکن ...)خلاصه بهتر از این تاریخ معاصر هست که غیبتش نباشد امتحانش را میدادیم ....که پره از جنگو قرارداد و ...مجدادا مجدادا قصد جسارت ندارما چیزایی که مردم واسش میجنگیدن خوب بود ولی چیزایی که دولتا براش میجنگیدن نه(تاریخ شناسم شدیم با یه بار شیراز رفتن)...به هر حال راه افتادیم که برویم به سمت این تخت جمشیده و تمدن داریوش و کوروش و فامیلاش و بعد از حدود ۱ساعت یه چیزایی از دور پیدا شد بعد کم کم رسیدیم (در کل یعنی میخواستم بگم از دور هم خشکل بود) و همین که با این لشکر داشتیم میرفتیم دیدیم یه لشگر دیگه (البته از جنس مخالف)میگن نریدا ما گفتیم نه جانم حله شما بلد نبودید درسش کنید و ۲لشکر رفتیم ...بله و رفتیم و اینگاری داریوش کبیر ما رو نطلبیدن ....و بله خوب بود حالا ما اونجا هم اینهمه ازش تعریف کردیم خیر سرمان ...پرو میشه چه زود.....کلی تهدید کردیم ...حتی تهدید کردیم هیچ شیرازی ای رو اصفان راه ندیم و اگه لازم شد کل رودخونه رو حصار کشی میکنیم و نخیر کارساز نمیبود که نمیبود.....ظاهرا یه برنامه رقص نور قرار بود اجرا بشود که کسی نباید میرفت داخل حالا برنامه اخره شب بود ما ۵ بعدازظهر اونجا بودیم!!بله وما با قلب هایی اکنده از اندوه ناشی از اینکه چشممان به جمال تخت جمشید منور نشد (خیر سرمان اینهمه ازش تعریف کردیم)برگشتیم به سمت شیراز...
میگفتم که داشتیم میرفتیم ارگ کریمخانی:
چیزی که اونجا خیلی جلب نظر میکرد خندق(درست میکم!!)دور ارگ بود و حمام ارگ که خیلی باحال بود اخه بیرون هوای داغ داغ ولی داخل حمام خیلی خنک بود ...یه سری عکس تاریخی هم بود که تماشا شد .....و بعد از کلی تلاش بی وقفه تونستیم همه رو جمع کنیمو برویم برای خرید عرقیجاتو ترشیجات (که من فقط بهارنارنج خریدم که خودم دوست داشتم و تازه واسه اعصابم خوبه ما هم که ماشاا... اعصاب درستو حسابی نداریم)و یه بستی کش بیای چسبناک! سفید سفید هم خوردیم که نمیدونم چرا فقط من تونستم تمومش کنم!!!
الان صبح جمعس و دارم دفتر هندسمو کامل میکنم هر چی باشه اخر سالی واسه امتحانات لازم میشه!و ۵شنبه ی خیلی بدی رو پشت سر گذاشتم فیلا فقط همین خدا کنه طاقت داشته باشم.....و میگفتم:
راه افتادیم که برویم بهسمت یه مسجد قدیمی که کلی ستون داشت!و یه منبر خیلی بزرگ! که هر چی فکر میکنم اسمش یادم نمیاد ...فقط ما نمیدونیم چطوری این حاج اقاهای فرزانه باید برن بالای این منبر ...قصد توهین ندارما ببخشید ولی خوب واقعیتی که خیلی جاها علی الخصوص هند هست اینه که مردم غذا ندارنو لباس برای پوشش اسلامی ندارن اما پای پنده واعظی میشینن که منبرش بلنده و از جنس طلا! نمیدونم شاید یه چیزایی هس که ما نمیدونیم!
من داشتم دفتر هندسه کامل میکردم دیگه!!!
میگفتم:بعد از اون مسجد قدیمی که چون داشتن تعمیرش میکردن نمیشد زیاد توش موند اومدیم به سمت بازار وکیل
بازار وکیل هم که خوب اصولا پر بود از اجناس زیبای فروشی!مثه لباسای محلی و صنایع دستی و ....که خوب مارو چه به این یزا(بابا نه دیگه قضیه اصفانی بودن نیس قضیه اینه که بابا جیب خودمون که نیس تازه ما اصفان قشنگترشم داریم!!!)ولی بااین حال یه خریدای کوچولو یی کردیمو ۲ تا تلفات هم دادیم البته نمردن گم شدن ۲تا از کلاس اولیا که تمام این مدت ۲ دقه یه بار ماماناشون واسشون زنگ میزدن البته ما حالا نفهمیدیم که راستی راستی مامانشون بودن یا نه.....به ماچه؟!به هر حال گم هم که شدن یه باره معروف شدن به کوچولوها بعد هم اینگاری اقایی که همراهمون بود رفتو پیداش کرد درکل خیلی باحال بودن این ۲تا اخه با این سنو این قدو اندازه و این کارا....!!!!به هر حال میگفتم:
بعد از بازار و کلی سروکله زدن واسه جمع کردن بروبچ(مجدادا) رسیدیم به شاهچراغ(اوا راستی زیارتم قبول)
۲تا از اون عکس قدیمیا رو گذاشتم توی ادامه مطلب ......فیلا بای
حالم اصلا خوب نیس ......هر چیم میخوام هی تغییر روحیههههههههه بدم نمیذارننننننننننننن همه دارنننننننننننننن لج به لج من میذارنننننننننننننننننننننننن ..............................................
نمیدونم از اون موقعاس که هر کی جلوم باشه رو میزنم داغون میکنمممممممممم پس دیگه خودت هوای خودتو داشته باششششششششششششششش خونشم گردن بلاگفا که منو اذیت میکنه![]()
![]()
من اعصابم خوردهههههه من میخوام یکی رو بکشم .............تو رو خدا یکی بیاد داوطلب بشه......................![]()
![]()
![]()
![]()

دیگه غیر از یه دونه پنجره هیچی نمیخوام
از انجایی که خانواده ی ما خیلی هماهنگ میزنن تو خط یه چیز این ماه هم ما یه نی نی داریم..
دیروز پسر برادرم به دنیا اومد والا تهرانن و مام هنوز ندیدیمش و اسمش هم هنوز توافق نشده درکل گفتم که خبر داده باشم...
میریم تا ماه بعد که به سلامتی سومیشو داشته باشیم....
ببخشید وسط شیراز مزاحم شدم!!! بای...
دیروز صبح(۷مرداد۸۶)به زور بازو !!!!یه جمع دوستانه ۳نفری درست کردم بعد نشستم یه نموره عاشقونه!!!نگاه کردم اخه بعد از مدت ها تونستم یه جایی باشمو توی کل کل کردنو بحس!!!(قابل توجه بعضیا ) و ....یه نموره ۲باره جون گرفتم
.خوب راه افتادیم که برویم دروازه قران
:


دروازه قران خیلی قشنگ بود شاید شب قشنگ ترش کرده بود بالای کوه یه حال پلکانی درست کرده بودن با چراغای زرد و .....آآآآآآآآآ گیر نده من بلد نیستم توصیف کنم ولی در کل خشکل بود .بعدشم حالا من میگم ولی شما به کسی نگید که ما اون وسطه همگی رفتیم بالای کوه و اصلا به خود دروازه قران دقت نکردیم که بابا ناسلامتی این اسمی که روش گذاشتن دلیل داره ...بیخیال خلاصه حدود ساعت ۲بعد از نصفه شب برگشتیم هتل یا همون مهمون سرا نمیدونم چی بود...و این ملت نمیدونم ۲باره چجوری شارژ شدن و بزنو بکوبو...(جون که نیست سنگه پا قزوینه)خلاصه اینا هی بزنو بکوبو(البته بیشتر به خراب کردنه دیوارو کندن زمین میخورد)و خلاصه چی کار داری اینا بزنو بکوبو مام وسطش دیگه نفهمیدیم چی شد ...بعد از نزدیک۲۴ ساعت به سلامتی اینگاری خواب مبارکو کله ی مبارک اجازه فرمودند..نصفه شب من یه تیکه بیدار شدم(حالا بگو اخه کی خوابیدی که تازه نصفه شبش بیدارم شدی!!!)فکر کردن این محبوب که بقلم بود بیداره و نیس اونجام به فکر وبو خاطره نگاری بودم گفتم محبوب کاش کام همین الان در دسرس بود که....و ۲باره در گیجی محض خوابم برد حالا تا اخر کار این محبوب گیر داده تو اعتیادت فجیعه و نصفه شبی از من کام میخوای و ول کن قضیه هم نمیشدو هی کام کام میکرد من بدبخت هم هی باید دنبالش میرفتمو توضیحات لازمه رو میدادم (که این کام نه اون کام) و میگفتم:بالاخره صبح شدو با همون اهنگ تکراری بیدار شدم و توی خوابو بیداری نماز رو خوندیم(به جان خودم هنوز افتاب نزده بود)و ۲باره توی گیجی تمام رفتم بخوابم که حالا هی اقا داداش از اصفهان زنگ میزنن هی هر چی من جواب نمیدم ول کن که نیست تا بالاخره جواب دادم گفتن بابا به جان خودم بیدار شدم ...نماز هم خوندم...مگه تو خواب نداری..بعد ۲باره تا ۲دقه چشمون رو هم رفت محبوب به طرز فجیعی منو صدا میزنه میگه پاشو برو صبحونه بگیر (مثلا محبوب قرار بود مسئول اتاق باشه)میگم خدا وکیلی یعنی دیوار کوتاه تر از من نیافتی تو اگه دیگه من پیشت خوابیدم!!!! هی این یه ریز میگه پاشو برو صبحونه بگیر میگم ناسلامتی تو مسئول اتاقی که به زور به من لباس میپوشونه با خودش میبره پایین که صبحونه بیاریم بالا (اینجاس که ادم میگه مامان جون به خدا دیگه صبحونه میخورم)تازه ادم میترکه که اصلا نیاز نبود ۲نفر برن....خلاصه تو همون گیجیه بودا تو همون صبحونه خوردیمو و گفتن خواب دیگه بی خواب (اخ که چه معضلی شده بود واسه ما خواب) و قرار شد که برویم ارگ کریم خانی
عرض کنم خدمتتون که من اولین باری بود که میرفتم شیراز و اولین باری بود که با بروبچ به خارج شهر میرفتیم ..و خلاصه کلوم واس خاطر همین خیلی بهمون خوش گذشت همین دیگه...کاری نداری؟تموم شد دیگه برو...نخیر ..دخوب اخه من که تا اون کله مبارکو نخورم که ول کن شما نمیشم که...اهه ...فکر کردی...از اول تا اخر شیرازو باید ثانیه به ثانیه بگم شما هم در راستای تغییر و تحول روحی ما همین جا تشریفتو نو میشینید!!!
میگفتم:
ساعت۱۱قبل از ظهر رفتیم مدرسه چون که حالا دیگه ببین هر چی رو ه این بهونه بشه دک کرد کلاس حسابانو نمیشه هر چند اخرشم اخرشم کلا از ۲۴ نفر ۱۵ نفر اومده بودن که تازه اونایی بودن که میخواستن برن شیراز!!!یعنی چی؟یعنی بقیه بی زحمت دک کرده بودن ..به هر حال با قیافه ی مسافرانه این کلاسو گذروندیمو ...
الانی که دارم اینا رو مینویسم دارم فیزیک هم میخونم یعنی فردا ۴فصل فیزیک داریم و من دارم این اراجیفو مینویسم یعنی حالا خوبه واسه خودم تعطیل کرده بودم و الا دیگه چه میکردم(اخرای اردیبهشت بود داشتم مینوشتم)
...و بعد همون جا توی مدرسه نمازو ناهار و بزن بریم شیراز (یه شعر مرتبط با شیراز خودتون اضافه کنید) اول کار که من به علت بی خوابی دیشب به شدت خوابم میومدوگیج خواب بودم که حالا همه ملت شارژندنو بزنو بکوبو...خواب مبارک رو از سر مبارک ما پراندن...یه تیکه هم این سارا و محبوب درس خوندنشون گرفت که همه اوار شدن رو سرشون و بندو بساطشونو جمع کردن ...بعد همیگی به اتفاق حوصلمون سر رفت و=>هی خوردیمو هی خوردیم و هی خوردیم تا شارژ همه تموم شد و حالا همه میخوان بخوابن اون خواب مبارک که از سرمارک ما پریده بود که بر نمیگرده که ..هیچی دیگه ما هم خودمونو سرگرم کردیم به یه اهنگ تکراری ..خوب به من چه که تو این حسا نبودمو همین یه اهنگ فقط از قبل تو گوشیم بود و خلاصه هی گوش کردیمو هی گوش کردیمو(دونه دونه منصور هنوزم وقتی گوش میدم یاد شیراز می یفتم)
اقا از ما گفتنا حالا حالا ها ادامه دارد با تمام جزئیات میخوای بری برو که سردرد گرفتی کسی اینجا قرص سردرد نداره ...الان ۲روز بعده شب جمعه و میخوام ادامه بدم ولی اول اینو بگم که دیشب در یک حرکت دسه جمعی جهت ترک اعتیاد من و چسبیدن به دروس اقدام کرده و کامی رو از خونه بیرون کردیم و الان دارم تو دفترچه مینویسم (کام بی کام)
میگفتم:
با این که فکر میکردم زود تر از اینا برسیم ولی ۷ساعت تو راه بودیم و حدود ۱۰ شب رسیدیم و تا اومدیم اتاقا رو تحویل بگیریمو و نفسی تازه کنیمو و شامو این حرفا +کلی عکس گرفتنه کلی ادم عشقه تصویر که کم مونده بود همون جا توی هتل فیلماشونو تموم کنن حالا ما در راه خدا کنترلشون کردیم به هر حال شد ساعت۱۲ ...بعد به عنوان اولین ساعت بازدید راه افتادیم که برویم به سمت دروازه قران ....
(بقیش ایشاا...اگه زنده بودیم باشه واسه پست بعدی خوب حالا که به سلامتی رسیدیم شیراز
روز بابا و بابا بزرگو ....... رو تبریک میگم من نیز
خوب یه نموره دیدیم زیادی داریم حسی میشیمو به قول ابجیمون حول کردیمو اشفته ایم و خیییییییییلی(بکشش) دیگه داریم خودمونو اذیت میکنیم (ای بمیرم الهی واسه خودم)و.......اینا...این شد که تصمیم گرفتم از سفر شیرازمون با بروبچ مرسه(مدرسه)بذاریم که یوخته حالو اوضامون عوض شه...و شروع کردیم به تایپیدنشون و گفتیم یوخته عکس هنری که از شیراز گرفتیم رو هم بذاریم واسه تزئینات جانبی و رفتیم سراغ سی دی عکسا که ........(استغفرا... حرص میدن ادموووووووو بعد میگن چرا حسی میشی)بله................................بله......(ایشاا... همه دردو بلام بخوره تو سره اون............توکلی)..بله ایشاا... اون چشات روز بد نبینه دیدیم نصفه عکسا ۲ تا ۲تا هستو نصفش نیست ......هیییییی.........تا من باشم که اولا با دقت عکسا رو رایت کنم دوما تو سی دی عکس نگه ندارم ...که اینجوری بشه...(درس اخلاقی)...البته حالا شما غصه نخورید چون از اون یوخته عکسی که مونده اوناییشو که فقط از درو دیواره میذارم ...ولی اخه حیفه عکسای خوشکلم نبود ...اخه من ۲باره پاشم برم شیراز که عکس بگیرم....
تازه فکر کردید به همین جا تموم میشود نه خیر رفتم باقیمونده عکسا رو دادم واسه چاپ بعدنااا اومدم بذارم تو البومم ...میبینم بله البوم مان هم غیب زده که زده....به خدا پیداش نمیکنم...نمیدونم چی شده...استغفرا... شانس که نی ...سنگ پا قزوینه....
ببخشیدا ..اگه بهتون بر نمیخوره...اگه بدتون نمیاد...یه ذره انصاف بدین یه ذره هم بسه...یه کوچولو ...یه کم...فقط یه کم......شاید طرفتون ....خیلی اتفاقیاااا...شاید هم اشتباهی اون ته ته های دلش..نه بازم برو ته...یه چیزی شبیه احساس فقط شبیهش....داشته باشه...بذارین لطفا همون یه ذره بمونه ..به همون یه ذره احترام بذارین......خوردش نکنید....از بین نبریدش....خیلی بی انصافید...این فقط شما نیستید که احساس دارین ...علایق دارین ...اندیشه دارین...زندگی دارین...شایدم عشق دارین...یه ذره انصاف هم کافیه...ااگه اون چیزه که شبیه احساسه اشتباهی هم رفته باشه تو دل طرف ...ارزش داره ...نداره
دیگه نمیخوام هیچ احساسی داشته باشم ...خیلی سخته ....ولی دارم همه تلاشمو میکنم با تمام وجود که احساسی نداشته باشم....لااقل اینجوری نمود کنه
تو یه وب خوندم گفتن ۳تا جمله از گفتن هرچیه دیگه سخت تره:دوست دارم...متاسفم....کمکم کن..
فاطی!من هر ۳تاشو گفتم...۲تای اولو به خودت و بعدی رو به هر کی که میشناختم...چی کار کنم ؟چرا نباید خونوادت خبر دار شن ؟من دلیلشو نمیفهمم!کاش بازم به جای (به قول خودت )کل کل کردن حرف میزدی تا من بدونم باید چه کار کنم.
امروز صبح هر چقدر هم تلاش کردم بازم خوابم برد (جبران کم خوابی دیروز)چند روزی میشه کنکور خوندنو ول کردم ....حسش نیست ..حالشو ندارم ..میدونم یه اشتباهه محضه واسه همینم دارم تلاشمو میکنم برگردم سراغش....
هی راستی یه چیز جالب :روز تولد لی یونگ ای بازیگر نقش یانگومو میگم روز ۳۱ژانویه ۱۹۷۱ و روز تولد من به میلادی ۳۰ژانویه است ...جالبه دیگه چرا سرکوب میکنید...

میون گله گله گرگ اگه بخوای صادق باشی یه دردسر محضه مخصوصا اگه از وسط راه این تصمیمو گرفته باشی!
میون گله گله گرگ تا وقتی سواری بدی سوارت میشن ...سواری نده تا سوارت نشن...میگیری چی میگم...خیلی واضحه دیگه اگه سواری بدی از خدا خواسته سوارت میشن ...لگد بزن ...بپر ...رام نشو ...سواری نده!
میون گله گله گرگ هنوزم میترسم از روزای جلوی روم ....هنوزم میدونم اقت خیلی چیزا رو ندارم...هنوزم میگم وحشتناکه اگه بخوای بدون اعتماد زندگی کنی هر چند متوجه نیستیمو دقیقا داریم همین کارو میکنیم چه جوریشو نمیدونم!
میون گله گله گرگ هنوزم محتاجه یه قطره ابم تا ادم شناسی رو یادم بده.!اگه تو خونه میکروسکوپ یا هر وسیله ای که بشه باهاش مولکول های ابو دید داشتم ...دست هرکسی یه لیوان اب میدادم(ولی همشو نخوره ها) بعد مولکولهای ابو میدم اگه خشکل بود که خوشا به حالم اگه بد بود که بدا به حالش..


یه چیز جالب میدونید توی این دنیا ما صاحب چی هستیم؟!ما تو این دنیا صاحبه هیچی نیستیم به جز معصیت هامون!!!!!
سلام
نی نی دختر عموم به دنیا اومد ..محمد حسین....خوشحالم که تلاششو کرد و حالا متولد تیر ماه هست (۳۰تیر).....دیرروز عصر اووردیمشون خونه ی خودمون(اخه خونه خودشون ویلا شهره و میخواستیم بلافاصله شهر به شهر نشن)...نی نی کوچولهه (به خدا خودم تنهایی فکر کردم به این نتیجه رسیدم..)...خوب کوچوله دیگه...خیلی کوچوله...نرم و ظریف ادم دلش میخواد گازش بگیره....یادم نیس کجا ولی یه جا خوندم بچه ها موجوداتی ان که نمیتونن واسه رسیدن کمک منتظر بمونن ...خوب کوچوله کاری نمیتونه بکنه ..ولی بی هیچ دغدغه ای بی هیچ فکری بی هیچ احساسی(حتی)گرفته خوابیده ..یه خواب اروم که حس حسادت ادمو بیدار میکنه!...شاید ارومه چون ممئنه بقیه برای کمک خودشونو میرسونن ...گاهی هم بیدار میشه و گریه میکنه اما یهویی یادش میره و ۲باره خوابش میبره ...به این اوضاعه ارومش حسودیم میشه خفن....اینم واسه خودش عالمی داره!
خلاصه اینکه دیشب تا صبح یه خواب درستو حسابی نرفتم البته نه از صدای نی نی اخه این کوچولو که خیلی تلاش میکرد صداش مثه گربه ای میشد که از ته باغ میو میو میکنه(با عرض معذرت فراوان از این تشبیه)از ذوق کردن های مینا و اینکه مجبور بودم باهاش شریک بشم نشد بخوابی...
۱-دلم واسه خیلی ها تنگ شده ولی انگار...
۲-چه جوری میشه مثه قبل خودت بشی؟
۳-چرا من خر کنکور زدنو ول کردم؟
۴-همه روزمون شده این دفترچه اون وبلاگ لعنتی ...اخه به چه دردی میخوره که من گیر دادم بهش؟
۵- تا وقتی سواری بدی سوارت میشن...
۶-حالا که تموم شده (نوشتن خاطرات تا اینجا) حس بدی دارم(دیگه جون نداره دستام اخر قصه رسیده)
صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می اورد
دل شوریده ی مارا به بو در کار میاورد