بچا میگما من هی دارم میگردم دنباله یه موضوع واسه اپ ولی نمیابم![]()
فقط به قول این یارو....!!!!! چند نکته رو متذکر میشوم که بدانید....:
۱ شنبه میباس وخسیم بریم مدرسه .....
....بعد از ۱۷ سال عمره ازگاااااااار!!!!!!!! باید هنوزم موقع اول مهر به گریه و زاری بیفتیم اخه!!!!
بعدشم:
بعدشم:
خوب نمیدونم بعدشو گیر ندهید دیگر.....اینم جهت اعلام حضور فعالانه در عرصه ی ....عرصه ی .............نمیدونم حالا یه عرصه ای بگیر خودت بود.....
کاری نداری؟ نه؟ خوب باشه میرم......خوب گفتم میرم دیگه ...چرا میزنی؟
بای
ها یادم اومد .... بعدش هم این که .....اون چایی اون کنارو حواست باشه با زبونه روزه نخوری ها!!!!
دیشب هی یاده پارسال می افتادمکه شروع ماه رمضانو مکه بودیم ....سر میزه شام گفتن که فردا باید روزه گرفتو و همه لاااااااااااااااااا رفتن در حالی که عربا اون بیرون بزنو بکوبشون بوووووووووود .......وای که چه میکردن اینا....دمه اذان که جرات نمیکردی بری حرم ....اخه تا دلت بخواد بخوری میوردن و مجبورت میکردن بخوری(اخه اونا زودتر افطار میکردن تا تا اذان گفتن نماز بخونن!!!!!!!!)
فاطی فک کنم امروز دیگه باید از مکه اومده باشه ولی بهزاد شروع رو اونجاس (همون مکه دیگه).....خلاصه اینکه ها ما خوب بیدیم.......قربونه همیتون که تحمل میکنید مارو البته وظیفتونه هااااااا ولی خوب با این حال چون گناه دارین.........
بعدشم من یافتم راه حله خوب شدنمااااااااان چی بوده نگو این بودههههههههه.!!!!!!!!!چطوری بگم چی بوده.....چیزه این بوده ....به قوله فاطی:
دنیا دیگه مثه من نداره نه داره نه میتونه بیاره
گرفتی چی میگم؟!!!!!!!!!
سلام دوستان
ببخشید من منظورم این نیست که اصلا نمیخوام اپ کنم ولی فکر کنم الان اگه اپ نکنم بهتر باشه .....چون غیر از چرتو پرتو حرفای بچگونه....چیزی واسه گفتن ندارم.........ولی به قول سیامک هر چی رو ترک کنی ...وبلاگ نویسی و چتو نمیشه.........(معتاد اینترنتی)
نمیدونم والا......ولی این یه واقعیته....هر کی هم بگه اینطور نیست با جرات میگم که دروغ میگه.....شعار میده.....این یه واقعیته که مشکلاته هر کی به خودش ربط داره و هیچ کسه دیگه ای نمیتونه و نمیخواد که به مشکلاته یه نفر دیگه فکر کنه این حرفو اولین بار از روی عصبانیت واسه ابجی سما اف گذاشتم ولی حالا کاملا بهش معتقدم....هر کسی یا خودش اونقدر مشکلاتو درگیری های ذهنی داره که وقت نمیکنه به کسه دیگه ای فکر کنه یا اگه خودشم بخواد دیگه خوده ادم دلش نمیخواد اونو بیشتر از این ناراحت ببینه ....یا طرف اونقدر خوشه که نمیخواد خوشیشو با ناراحتیه یکی دیگه به هم بریزه...حتی به خودش زحمت نمیده که برای گوش کردن به حرفاش وقت بذاره.حتی این متنو هم هیچ کس واقعا نمیخونه واسه همین به خودم جرات میدمو مینویسم......نه من هیچ وقت شادی رو انکار نکردم....هیچ وقت .....هیچ وقت منزوی نبودم...مثه همه ی هم سنو سالای خودم ....میخندم ...مسخره بازی در میارم....شیطنت میکنم.....یا هر کاره دیگه ای که بگید .....اگر هم مشکلی پیش بیاد ....با خنده پشته سر میذارم ....بهش میخندم...و پشت سر میذارمش....تا یه وقت احیانا شادی رو انکار نکرده باشم...ولی فقط پشت سر میذارم ....هیچ چیزی هیچ وقت حل نمیشه فقط رها میشه.....شاید تصمیمه اشتباهی بود که خواستم ....همه ی اشتباهاتمو جبران کنم ....هر چیزی رو که نا خوشاینده عوض کنم....به جای اینکه فقط بهش بخندم.....من حتی از غرورم هم مایه گذاشتم خیلی هم مایه گذاشتم.....بیش از اندازه مایه گذاشتم.........ولی هیچی.........هیچی عوض نشد .....هیچی هم جبران نشد.........ببخشیدا ولی کم اووردم....من دیگه نیستم..........
در مورده اون سوالم ....اره یه کم هم زمان شد ...ولی ربطی نداره!!!!!هر چند الان دیگه فکر کنم خودم فهمیدم ...یعنی چی.........یعنی طرفت ....یعنی تو هیچی نیستی.....فقط اون هست.....مهم نیست که تو تنها موندی...یا دله تو شکسته........یا تو دوسش داشتی......مهم اینه که اون اتنها نشه ...اون دلش نشکنه.....اون به کسی که دوست داره برسه.......وتو بدونه اینکه اون متوجه بشه توی این راه کمکش کنی.........اگه مردی این کارو بکن.....اگه ادمشی ....وقتی میدونی نمیخواد با تو باشه و حضورت اونو ناراحت میکنه ...برو......بدونه اینکه دلت بشکنه برو ....بدونه اینکه ناراحت بشی برو..با خوشحالی برو....من فقط چون میدونستم این کار درسته ....وقتی حس کردم که یه نفر(حالا چه پسر چه دختر) از حرفا و حضوره من ناراحته ....رفتم.........اما نه بدونه هیچی....دلم شکسته..ناراحت شدم........اینم قبول نیس....اینم عشق نیس....(اینو گفتم که احیانا بعدا سو تفاهمی پیش نیاد اگه احیانا یکی از اون چند نفر خوند اینا رو)
تو این مدت تنها پیشنهاده قابل قبول از طرفه مهیار بود که میگه درستو بخون خوب اره میخونم ....چون کاره دیگه ای ندارم ....بالاخره نمیشه همه ی روز رو بیکار نشست که این ۲ ساعت صبح فرا برسه تا ادم بیاد نت( نه دیگه ببین شرمنده با کلی ترکو اینا به اینجا رسوندم بکشید منو هم زیادش نمیکنم) بله خلاصه دیگه باید یه جوری بقیه روزو گذروند....و الا ....خوب میدونی جز کوچیکترین عضوهای یه فامیل بزرگو پر شاخو برگ بودن یه فایده هایی داره .....اون اینه که عاقبت خیلی ها رو میبینی....مثلا کسی که همه ی وقتشو میذاره روی درس ....و خیلی هم موفقه اما به خاطر جبهه گیری ها و بحثای مسخره ی یه مشت ادم مزخرف که هیچ ربطی هم به این بنده خدا نداشتن خیلی راحت جلوشو میگیرن ....حالا جالب اینجاس که موفقیت این بنده خدا به نفع هر ۲ طرف بوده....بعد هم میگن ما از فرار مغز ها جلو گیری میکنیم(به دلایل امنیتی دیگه ادامه نمیدم)یا کسی که مجبوره درسشو به خاطر خود خواهی های یه ادم ول کنه...که اون ادم خودش همیشه به تحصیلات روانشناسی ای مینازه که خودش هرگز بهشون پایبند نیست(امیدوارم هیچ کدوم از افراده فامیل نخونن اینا رو چون دقیقا میدونن دارم از کیا حرف میزنم)یا اون ادمی که به خوندنه فلسفه و منطق مینازه ه ه ه ............و معلوم نیست رو چه منطقو حسابی..........اقای ... هنوزم میگم همه ی حرفاتون مسخرس....مسخره.....مسخره....مسخره...
من ادعای زیادی ندارم ...حالا صنعتی شریف هم نه...رتبه ۳ رقمی هم نه....ولی رتبه ۱۰۰۰ و صنعتی اصفانهخودمون که قبول نشیم دیگه میباس بریم بمیریم دیگه ....ولی این چیزایی که دیدم به اندازه کافی دلسردم کردن
ببخشید بازم چرتو پرت شد.......اخرشم بچه گونه نوشتم........اما بیخیل به حساب دله خودم میذارمش....این چند روز هم مینوشتم....شاید اونا رو هم گذاشتم تو ادامه مطلب که دیگه هر کی خیلی ادعای مرامو معرفت داره بخونه.......
هان راستی از علیرضا هم معذرت میخوام البته ایشون که چیزی نگفتن ولی خوب خودم حس میکنم تند برخورد کردم.......اخه یه ذره روی این تعداد نظرات گیر دارم من......پیش خودم فکر کردم نظر خواهی رو غیر فعال کنم......ولی خوب ۲باره میگین بی انصافم که حرفمو میزنمو نمیخوام چیزی گوش بدم....واسه همین شاید خصوصیش کردم که تعداد مد نظر نباشه....و الا حرفه خصوصی با کسی نداریم......نمیدونم ولی از کسایی که .... بدم میاد ....نمیدونم اخه مگه چی میدن به ادم اگه نظرامون زیاد بشه......والا ما اینجا قهر هم کردیم کسی حاضر نشد حتی واسمون شکلات کاکائویی بخره!!!!!!
ما رو باش واسه کیا ااااااااا ۳ ساعت تایپیدیم.......معذرت میخوام ولی تنها پستی بود که برای کسی غیر از خودم میذارم.
تا حالا شده بخوای با سر بری توی شیشه
تا حالا شده بفهمی رفتش واسه همیشه
من دچاره فشردگی=فسردگی=افسردگی حااااااااااااااااااد شدم خوب هیچکی نیست به دادم برسه![]()
![]()
اصلا من قهرم
قــــــــــــــــــــــــــــــــــهرم...........
تا اطلاعه ثانویه اپ بی اپ
برای همه ی دوستانی که خیلی وقته ندیدمشون البته بدونه خداحافظی...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!![]()
یه ذره دلم تنگیده شده بازم ۲باره.
.......خدا خودش به خیر کنه
.....کاش اینجا اونقدر جای راحتی بود که دیگه نیازی به اون دفترچه نداشتم!!!!
یه جورایی ازش بدم اومده ........................!![]()
بعدشم اقا همه ی پسته قبلی به سواله اخرش بود اخه خوب چرا یه نفرجواب درستو حسابی نمیده ....البته الی جووون و جوجو جوووووون حرفایی زدن که اینجانب نیز قبول دارم ولی.........کافی نیست!!!! واسه همین ۲باره میذارم
"ینم کسی ندید بذاریمش اینجا بلکه یکی دید!!
سلام دوستان میگم من جدیدا یه سوالی برام پیش اومده میتونید جواب بدید؟!!!!
ما چپ رفتیم راست رفتیم گفتن عشــــــــــــــــــــــــق
اقا این عشقی که میگید چیه؟!!! خوردنیه؟!!!
نه حالا جدی خوب بگید چیه مام بدونیم "
بازم کافی نبود بازم میذارم!!!!!![]()
شما موضوعه دیگری ندارد من اپ کنم؟!!!!![]()
شما راهکاری واسه کمبود خواب سراغ ندارید؟!!!!
غیر از این چون فیلا غیره ممکنه!
شما از این عکسا خوشتون میاد؟!!!!![]()
![]()



این مینا خانم هستش (دختر خواهرم) لاته محل!!!!
هوووووووووووووووووووورا دست بزنید واسم...تبریک بگید بهم...دیروز ۱ساعت درس خوندم(قابل توجه اق مهی)...خوب خوبه دیگه ...بسمه دیگه ...ولی یه سواله فنی کی میدونه چرا تا من میشینم سر درس حسه نوشتنم گل میکنه؟!!!اقا من چه گناهی کردم که باید به گزارشات مینا خانم(دختر خواهرم ۴ساله)
گوش جان فرا دهم ....این دچار معضلات جدی شده در مورده....بذار الانه بر میگردم اصی از اولش میگم ...باشه؟!!!
خوب ماموریت انجام شد دیر که نکردم؟
بله میگفتم که:
چند وقت پیش پسر عمه ی گرام ما که بشوند عموی مینا خانم ما با همسر گرامشان یه ریزه همچی یه نموره دعوا شون میشه(زنو شوهر دعوا کنند ابلهان باور کنند )حالا خدا به ما رحم کنه دختر عمه ی گرامه ما یعنی خواهره همین پسر عمه ی گرامه ما یعنی عمه ی مینا خانم ما هم ادرسه این وبلاگ رو دارن و همچی یه نموره هوس کنند به اینجا سری بزنند ما بیچاره ام .....خلاصه این میشه که زن عموی مینا زنگ میزنه به بابای مینا بعد مینا هم بو میبره و مجبور میشن دیگه خیلی اخلاقی!واسش توضیح بدن که تلاق چه میباشد...و مینا خانم هم هوای عموی خودش رو داشته و بعد از فهمیدن معنای طلاق عرض کردند که "پس بریم یه خانم دیگه واسه عمو بگیریم!!!!!"البته در جایی دیگر عمو رو ولشو هوای خالشو داشت ...سارا (دختر اون یکی خواهرم )که به دنیا اومد قرار شد شوهر خواهر من که بشوند پسر عمه ی من و بشوند عموی مینا خانم برای شام بیاند منزله ما که کمی دیر کردن و مینا خانم هم هی ماکد میشدند که پاشید زنگ بزنید بیاد یه وقت میره یه خانم دیگه میگیره ها!!!و از انموقغ بدبختیه ما شروع شد و این بد اموزی های ۴خونه هم یه طرف دیگه هر روز دعوای زنو شوهریست بین عروسکها و گزارشاتی من بدبخت میباس گوش بدهم................
اینم کسی ندید بذاریمش اینجا بلکه یکی دید!!
سلام دوستان میگم من جدیدا یه سوالی برام پیش اومده میتونید جواب بدید؟!!!!
ما چپ رفتیم راست رفتیم گفتن عشــــــــــــــــــــــــق
اقا این عشقی که میگید چیه؟!!! خوردنیه؟!!!
نه حالا جدی خوب بگید چیه مام بدونیم
هان راستی هشتم فاطی(همین دوستم)و امروز هم اقا بهزاد رفتن مکه .....هی ادمو یاده پارسال میندازن ...خوب منم میخواستم برم..![]()

باغ عفیف اباد!

فکر کنم ماله عفیف اباد بود یادم نیست دقیقا!

اینم اون تانک واقعییه که گفتم دم در باغ عفیف اباد بود!![]()

اینم همونه دیگه!به این اراذل(دوستان!) هم گفتم برید کناردیگه خودشون حرف گوش نکردن گفتم که بعدا شاکی نشن چرا عکسشون اینجاس!
![]()
اینم همین دورواطراف یافتم ماله باغ ارم هستش!


اینم تصویری از نارنج های بالای درخت(توی باغ ارم)که دست ما بهش نرسید!![]()







اینام همه عکسای تخته جمشیدی که نزدیک بود از تماشایش بی نسیب بمونیم!

اینم علافیه هفته ی پیش ما که با اومدن سارا خانوم نیمه تمام ماند و البته تو این چند روز روراستش کردیم .....توجه داشته باشید که اینا ۳ قفسه از ۴ قفسه هستند (تازه)
عرض کنم که ....نه من حالم خوبه البته به لطفه شما .....عرض کنم که این سارا خانومه ما زردی گرفتنو بیمارستان تشریف دارن پریشب حدود ساعت۱ نصفه شب بردنش من هم کاملا گیجه خواب بودم و انگار نه انگار که چه خبر هست به تو این خونه....نمیدونم صبح هم که بیدار شدم این اتاقو خالی یافتم و دلی از غذا! در اوردم ....ضاهرا چیزه مهمی نیست و زودی حالش خوب میشه یعنی اکثره نی نی کوچولو ها میگیرن....نمیدونم....یه ذره اوضاع به هم ریختس فقط عوضش شب بعدش به عنوانه تنبیه !مارو فرستادن بیمارستان و عجیب ما تا صبح بی خوابی کشیدیم کاره خاصی نداشت ولی بسکه اونجا ادم رفتو امد داشت نمیشد بخوابی که تا ساعت ۴ که ما چشم بر هم گذاشتیم که مامان خانوم اومدن که پاشو برو خونه من میمونم مام اومدیم خونه و غشیدیم تا ۱۱و حدود۱-۲ هم سارا خانوم مرخص شدن!
من اومدم چی بگم؟!!!ببین چقدر حرف زدم اصلا یادم رفت هیچیم نگید گزارش هفتگیه کله خاندانو واستون رو میکنم!هان یادم امد...اومدم بگم که اقا هیچ دقت کردید من دیگه درس نمیخونم...یعنی واقعا همون یه ماه بسم شد یعنی اصلا دیگه من ساله دیگه کنکورو قبولم...قبولی چیه اصلا نفر اول عکس منو میزنن زیرشم مینویسن فاطمه.... نه خدا وکیلی اگه این رفیقمون سراغه درسا رو نمیگرفت من عینه خیالم نبود ....خلاصه کلوم اینکه اقا بیایید دست در دسته هم بدهین و منو بشانید سر درسم ...بده زشته دیگه لااقل تو این فامیل ابرو داری کنیم ...... دیگه حالا از من گفتن ....پس فردا من قبول نشدم نیاید بگید چرا نخوندی!!!
نتیجه اخلاقی:یه برناه میباس ریختو شروع کرد .....این برنامه ای هم که اق مهیار میگه هم خوبه...
مناسبته این شعرم نمیدونم یعنی شایدم میدونم ....نمیدونم که میدونم یا نه فقط دلم میخواد تایپش کنم!!!!
یه دل میگه نشم عاشقه کس
یه دل میگه میمیرم بی نفس
یه دل میگه به گمای دلم میگه
خوکن به قفس
یه دل میگه پره رنگو ریاست
یه دل میگه اینه رویای ماس
یه دل میگه به گمای دلم میگه
فردا به ماس
یه دل میگه پر از عشقم هنوز
یه دل میگه که بساز و بسوز
سر کن بی فروغ خو کن به دروغ
این عمره دو روز
یک عمر دو هوا خستم به خدا
نمیخوامو میخوام بشم از تو جدا
رویای عزیز تردید وگریز
بی عشق نمیتونم به خدا
![]()
میگم که چه خوش قدم بود این بچه واسه وبلاگه من!!! تعداد نظرات رو داری؟!!!!
بله اصولا که ابجیم و سارا خانوم یه ۲-۳هفته ای اینجا مهمونه ما تشریفشونو دارن و اصولا هم تو خونه خوش ابو هوا تر از اتاقه من پیدا نکردن اینا (خدا شانس بده)و اصولا هم صدای تایپه بنده اینجا به تق تق معروفه (الانم دارم با سرعت لاک پشتی میتایپم که کسی گیر نده بهم)واسه همین کمتر میام و کمتر میاپم .....ولی غرض از این که اینهمه خطر رو به جون خریدم و دارم میتایپم اینه که:
میدونم الان اصلا موقش نیس ولی دلم خفن گرفته بی ربط هم به این دوستم فاطی نیست(راستی واقعا از کسایی که براش دعا میکنن ممنونم)یعنی یه اتفاقایی افتاد که ترجیحا تو این شرایط ازش حرف نمیزنم ولی به خدا تحملش سخته....براش دعا کنید .....همین دیگه نمیدونم چی بگم....واقعا گیج گیج شدم نمیدونم من باید چی کار کنم و خیلی هم میترسم هم به خاطر فاطی هم به خاطر اتفاقی که میگم افتاد ....
همین دیگه خوب خفن این دله گرفته بود اصولا هم وقتی خونه شلوغ باشه ادم بیشتر تنها میشه!دیگه واقعا داشتم میترکیدم...من هیچ چیزه دیگه ای به نظرم نمیرسه فقط دعا یادتون نره