تبليغاتX
هر که شد محرم دل در حرم یار بماند...

هر که شد محرم دل در حرم یار بماند...
واسه قشنگی نیست!!!واسه دله خودمه....
برو گر شکستی ز من می تونی 2باره بساز!

سلام

جهته دل آب کنیه گندم خااااااااااانووووووووم عرض کنم که ما مجدد روز ۵شنبه رفتیم واسه درس خوندن (ولگردی نه هاااا)اما اینبار به پله خواجو.

که خوب هوا خوب بود و ما هم خوش بهمان گذشت (با کمی سانسور)البته عوضش من از زیر خرج کردن در رفتم....و خوب برای اولین بار در تاریخ عمرم توی اصفان موووووووووش دیدم

خوب اینبار خدا رو شکر کسی به عقلمان شک نکرد جز خودمان که از بس راه رفتیم دیگه دیگه شد

...

بعد....

بعد نمیدونم چرا ما کلا اینقدر درگیری داریم با در کلاسا...پارسال یه بار بودا در کلاس خراب شدو قفل شد و منو فاطی تو کلاس زندونی شدیم(اونم بعد از ساعت مدرسه که هر چی جیغ و داد کردیم کسی به فریادمون نرسید اخرشم از پنجره سالن پریدیم بیرون)خوب؟بعد دیروز(۱شنبه)طبق معمول رفتیم سر کلاس ونوسو مهسا نفیسه یه سری بهشون بزنیم و وقتی میخواستیم برگردیم دیدیم که بله در قفل شده(چرا شو نمیدونم اینو دیگه ما دخالت نداشتیم)بعد از انجایی که من امتحان شیمی داشتم اونم با یه دبیر سخت گیر که اگه دیر میرفتم دیگه ازم نمیگرفت حاضر بودم درو بشکونم و بزنم بیرون که خوب خدا رو شکر نیازی به این کارا نبود و نفیسه رفت دستگیره ی درو اورد(اصولا جای دستگیره در روی دره حالا این کجا بوده رو خدا داند!!!)و درو باز کرد و ۲باره دستگیره رو در اووردو دنباله ما اومد بیرون ...و ۲باره در بسته شد .....حالا کله کلاس اون تو بدون دستگیره زندونی شده بودند ....دبیرشونو معاونه هم اومدن کم کم این اقای مستخدم مدرسه رو هم خبر کردن همه دارن از این ور تلاش میکنن در و باز کنن اونا از اونطرف بزنو بکوبو (رقص و ایناشو دیگه ما که نمیدیدم!!!)راه انداخته بودن وای ولی حال داد .....خیلی حال داد ....من دیگه نمیدونم چی شد چون رفتم واسه امتحان ولی تا کلی وقت صدا مشت و لگد میومد....البته خوب بعدا دیدیمشون که داشتن میرفتن خونه این یعنی ازاد شدند!!!!

ولی حال داداااا......نه؟.....استغفرا... ببین تو رو خدا کنکوری ها جماعتو

همین دیگه تموم شد...برو خونتون حالا....بای


لينك | نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 8:1 قبل از ظهر توسط جوجو|
سرنوشت!(واسه فاطی)

سرنوشت!قضا قدر!کلمه ای رعب اور تر و هراس انگیز تر از این دو کلمه پرده ی گوش بشر را به حرکت نیاورده است.

هیچ چیز به اندازه ی اینکه انسان ازادی خود را از دست رفته و خویش را مقهورو محکوم نیرومندتر از خود مشاهده کند و تسلط مطلق و بی چون و چرای اورا بر خود احساس کند.روح او را افسرده و فشرده نمی سازد.

آن(تسلیم و رضا)که از نبودن (چاره)و مقهور دیدن خود(در کف شیر نر خونخواره ای)پیدا شود.از هر اتشی برای روح ادمی گدازنده تر است.این در صورتی است که انسان خود رامحکومه انسانی دیگرزورمند تر یا حیوانی قوی پنجه تر از خود مشاهده کند اما اگر آن قدرت مسلط یک قدرت نامرئی و مرموز باشد و تصور خلاصی از آنو تسلط بر ان محال باشد چطور؟(مجموعه آثار۱ـ انسان و سرنوشت ـ استاد شهید مطهری)

+اینجا والا ما هر چی سوال کردیم اگه نمیکردیم سنگین تر بود چون جز اندکی کسی جواب نمیده.

+دچار نت زدگی شدیم خفن!

+فکر کنم لازمه توضیح بدم با اینکه فاطی دوستمه و تنها دوسته نزدیکمه ولی رابطه ما انچنان رابطه ی گرمی نیست صمیمی هست ولی گرم نیست...میفهمید منظورمو؟....قبلا خیلی دعوا میکردیم و روکم کنی را مینداختیم یه مدت فاطی به هم ریخت تو برجک ما هم خورد.... ولی اخیرا ۲باره داره میکشه به بزنو بکوب(این یعنی حاله فاطی داره خوب میشه!)


لينك | نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 7:22 قبل از ظهر توسط جوجو|
اینجا رو باختی ...عمری که رفته نمیاد
سلام بروبچ

بچا من زدم تو نخه انتقاد

البته خوب واسه بعضیا تو قسمت نظرات زدم

واسه بعضیا نزدم

حالا انتقاده چی؟

خیلی سادس

به نظرتون من چه جور ادمیم

میخوام بدونم تو این مدت خودمو توی نت چطوری معرفی کردم ....یه جورایی ببینم درست معرفی شدم یا نه؟!!!!

سعی میکنم(فقط سعی میکنم تضمین نمیکنم)که اپ نکنم تا همه بگن نمیدونم چرا ولی یهمویی زدم تو خط ادم شدن!!!واقعا میخوام بدونم

بابا خوب یه بار در عمرتان جدی باشید و مثه ادمیزاد نظر بدید خوب؟ بعدشو دیگه کاری ندارم هر چی خواستید بشید!!!

و

خوب به دلایل فنی حرفه ای کاملا شخصی من دیگه زیاد نمیام نت خوب یه جورایی واقعیت اینه که تا به حال دلیلی نداشتم که بیام نت خوب؟و همینطور اینکه یه ذره دارم از واقعیتای واضحه زندگیم دور میشم چرا اینقده پیچش دادم ؟!!! منظورم از فاطی ....داریم یه کارایی میکنیم با مریم.....میخوام دیگه ذهنم فقط درگیر اون باشه....و خوب درسام هم هست .....خیلی افت کردم....فیزیک نازنینم....و خوب یه ذره به قوله بابام مصرفم بالا رفته ....خرج داره دیگه به هر حال.....یه مدت میام میخونم که چی نظر دادین ولی خدا وکیلی الکی منو نکشونید اینجا یه چیزی بگید که اگه رفتم برنگشتم !!!!مطمئن باشید ادم شدم....

خوب؟

البته من هر چیم خودمو زجر بدم خاطره نویسی رو نمیتونم ترک کنم...خوب اینم یه مدله اعتیاده دیگه....نه؟....پس هر از چند گاهی که بهم فشار اومد!!! میام اپ میکنم....امیدوارم موفق بشم !!!نه خوب باشه امیدوارم همگی موفق باشید.

ببخشید اگه به همه سر نزدم

بای


لينك | نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 5:36 قبل از ظهر توسط جوجو|
خاطراته تو را چه خوب چه بد حک میکنم...

صادقانه به لحظه ها دل بستم ... تا روزی طعم شیرین با تو بودن را احساس کنم
به عقربه ها التماس کردم ... تا تندتر بر روی صفحه’ ساعت بچرخند بلکه روز موعود زودتر فرا رسد... تا در میعادگاهمان سرشار از عطر نگاه مهربانت شوم...

از تمامی عاشقانه عزیز خواهشمندم اینقدر عقربه ها را برای جلو رفتن التماس نکنن چون کسی هست که برای عاشقی وقت ندارد!

 

عرض کنم به خدمتتون که ما به صورت مجدد!یه سر زدیم به ولایت!و عارض میشوم به خدمتتون که البته در عرض چند ساعت بیشتر نرفتیم که اونم من نصفشو خواب بودم با عرضه شرمندگی بسیار!!

یعنی خوب صبح تا ظهر به دیدنایی گذشت و بعد هم ناهار و خواب لالا...بعد هم منو به زور برگردوندند اصفان!ونمیدونم چرا بازم من اینقده خسته بودم که شب بازم خوابم بیاد که این گندم بخواد مسخره کنه(؟!!)و خوب صبح رفتیم که برویم مدرسه که اتفاق خاص و جالبی نیفتاد جز انکه کوچیکتون که یه دورانی(سالای قبل)یه اسمو رسمی تو فیزیک داشت حالا شده جز فیزیک پایینا(شرمنده اخلاق ورزشکاریتونیم ) یادم باشد یه بار امتحان نهایی فیزیک پارسال رو بگم که بدونید چرا میگم یه دورانی اسمو رسم داشتیم(اصلا هم قصد خود تعریفی نیست)البته اسونه ها منم تمرین (تست زدن )دارمااااا ولی دقیقا بی دقتی محض کردم!شوما کلا این یه تیکه رو از متن سانسور کنید!!!(!)

بله!

و فردا صبح با اجازتون من میرم دندون پر کنم!!!این دکتره هم یه چیزیش میشه به خدا من رفتم یه دندون اون اخرا نشونش میدم میگم سیاهه!میگه اونو ولش کن این جلو یکی رو باید پر کنی میگم ولی اون سیاهه این که خوبه میگه اونو ول کن اونو ۲ دقه جرمگیری میخواد اینو زودی بیا پر کن که خطریه!!!اینم گزارشی دقیق بود از دهان و دندان ما!!!فقط هوای منو داشته باشید که اخرین باری که رفتم دندونپزشکی یه دکتر ناشی اونقدر بیحس کننده زد بهم که خودم بیهوش شدم افتادم زمین سرم شکست اینه نگا جاش هنوز هست البته یکی میگفت ادما به این مواد واکنشای مختلفی نشون میدن مثلا من پس افتادم ولی پسر عموم یه بار واسه یه عمل(دقیق یادم نیست چی بود)هر چی بیهوشی میزنن روش تاثیر نداشته اخرشم مجبور میشن سرپایی با بیحسی موضعی عمل کنند!!!!!!!!!!!(!)

 

 


لينك | نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 4:55 بعد از ظهر توسط جوجو|
میخوام زندگی کنم اگه اجازه هست...

۱-سلام علیکم .خوبید شوما؟ چه خبرا؟ خوش میگذره؟

۲-اخ اخ خدا به خیر بگذرونه که اینا سریش شدن حتمی من باید دعوتشون کنم...من دیگه غلط بکنم بیخودی به کسی شک کنم که بعدی بخوام از جیبم مایه بذارم!!!وای چرا بیخیل نمیشن اینا؟

۳-بله!آی حال کردم تو این ۴خونه این نفر اول کنکوری یا رو مسخره کردن ....ای ای ای...اصلا هم حسودیم نمیشه.....

۴-یه ۲-۳ روزیه داریم با فاطی بحث میکنیم سر یه پروبلم کوچولو(به قوله فاطی)....سر اینکه ما بالاخره نفهمیدیم سرنوشت ما دسته خودمونه یا خدا؟اگه کسی حرفی حدیثی نقلی چیزی داره گوش میکنم!

۵-این ونوس واقعا دیگه قاطی زده...ما نمیدونیم بابا اگه چیزی هم خورده بود ماله هفته پیش بود که رفته بود عروسی این چرا هنوز اثرش هست ....دیگه یه وقتایی ۵-۶ نفری(!) میگیرمش میبریمش سر کلاسش میشونیمش!!!!(شرمنده اخلاقی دیگه)

۶-میگم که اینا(من که جدام!)کلا دو دقه نمیتونن مثه ادمیزاد رفتار کنن....دیروز توی حیاط مدرسه مثه دیونه ها این فاطی و مهسا و نفیسه اومدن بریزن سره ونوس که یهو دیدیم فاطی بیچاره پخش زمین شد!خدا رو شکر من که کنار ونوس وایساده بودم از این سانحه جان سالم به در بردم....من واقعا دیگه شرمنده اخلاقی همه ی شما هستم!....یه مدلایی اینجا (توی پیش دانشگاهی)هم تابلو شدیم...مثلا همه ملت سرشون تو کتابه به زور جواب سلام میدن ما وسط اونجا حلقه زدیم کفه زمین ......(!!!!)

۷-سر کلاس شیمی دبیره از مهسا سوال ومیکنه من کلا موندم که چی جواب داده این دیگه ولی دیگه اونقدر چرت بوده که حالا نه تذکری نه بیرون انداختنی نه چیزی دبیره بدبخت از زندگی نا امید شده نزدیک بوده گریش بگیره!!!بعد از کلاس که ما رفتیم پیششونو ونوس برامون تعریف کرد به کمک فاطی مهسا رو فرستادیم جلو جهته پاچه خواری(البته از انجا که من خیلی وفادارم وسطه راه نبودم دیگه!!)که دبیره از فاطی اجازه خواست با مهسا تنهایی صحبت کنه!و بیچاره رو اساسی گذاشتیم تو رودر وایسی!!!

۸-یکی نیست به ما (بیشتر به اینا)بگه بابا بده زشته به قول مامانه فاطی ۲۰ سالتونه! این کارا چیه!!!(کنکور هم که اصلا ما نداریم!)البته من بازم خیلی از حسه شیطونی و بچه بازیم کم شده یعنی یه جورایی از حسه همه چیم کم شده!نمیدونم چرا.

۹-داشتم یه نگاهی به خاطراتم که تو اون وبلاگه جوجو توی پرشین نوشته بودم میکردم به سرم زد اینجام بذارم تا تجدید خاطره ای بشود که چی بودو چی شد(نه حالا واقعا من کلا موندم چی شد که اینجوری شد؟!)

۱۰ـ بی وفا نبوده هراز چند گاهی یادی از ما که از اولش هیچی نبودیم بکنید!بابای

لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ

عشــــــــــــــقبازان چنین مستحق هجرانند

 

رفقای ارجمند!با ارض معزرت من بعضی جاها نمیتونم صفحه نظراتو باز کنم(به جونه خودم راست میگم)....نمدونم چرا...خیلی خیلی عرز میخوام!(این مینا همون دختر خواهرم ۴ ساله داره یه جوری به تایپ کردنه من نگاه میکنه که نمیتونم نخندم!)


لينك | نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 3:58 بعد از ظهر توسط جوجو|
از اولش هیچی نبودیم

ادامه مطلب

لينك | نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 5:40 قبل از ظهر توسط جوجو|
این حقیقت است که از دل برود هر انکه از دیده رود(برای مریم)
بابا خوب یکی بیاد ایسن وبلاگو از دسته من نجات بده تا نکشتمش

بچه ها معذرت ولی چون نمیتونم تضمین کنم که اگه سر زدم سر شما ها خالی نکنم....زیاد به کسی سر نمیزنم.


ادامه مطلب

لينك | نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 5:23 قبل از ظهر توسط جوجو|
امروز منو تو میگذره...
سلام

دیدم زیادی دیگه اینجا شلوغ شد....واسه همین زودی اپ میکنم:

۱-بابا گفتم اگه نگذشت قیدشو میزنیم نه حالا که!

۲-ببخشید دیگه چی کار کنم این زنبوره گاهی وقتا زیادی عسلاش شیرین میشه...یه جورایی دله ادمو میزنه....عسلم که میدونید هیچ وقت فاسد نمیشه هی میمونه ....منم خواستم با این نوشته ها عسلا رو بین دوستای خوبم تقسیم کنم تا تموم بشه!

زندگی شهد گلهاست زنبور زمان ان را مینوشد ان چه میماند عسله خاطره هاس.

۳-بعدشم بابا من تازه کلیشو با کلی کنترل!سانسور کردم و الا ....دیگه دیگه....

۴-هیچی نشده فقط من میترسم...همین...

۵-اینم شده حکایت من...البته من بیشتر تو خواب و رویا به سر میبرم تا گریه!

اگر تمام شب را برای از دست دادن خورشید گریه کنی لذت دیدن ستاره ها را هم از دست خواهی داد.

۶-من دچار یه معضلی شدم ...که از تمام دانشجویان و لیسانس به بالا ها خواهش میکنم رسیدگی کنن!!اقا میگما بعد که رفتیم دانشگاه چی میشه؟....پارسال مدیرمون میگفت خوب منظورت کارو ایناس؟ گفتم نه خوب نه به فرض کارو حقوق مناسبم گیرمون بیاد ...گفت پس دیگه چی میخوای؟!!!!...خیلی مسخره بود جوابش.....یه بارم جلوی یه مشاور تحصیلی رو گرفتم ازش پرسیدم...شماره داد گفت تماس بگیر وقت میدم یه ۲ جلسه ای کار داری!!!...و یکی دیگه از همین قشر هم گفت داری دنباله بهونه میگردی!!!

حالا خدا وکیلی بیایدو شما جواب بدید.

۷-قربانمبرید...نه ایندفه...قربانتان ....خوب نمیخوام برم ....هنوز جوووونم من ارزو دارم.

۸-اینم مخصوص گندم جون که از سلیقه ی من خوشش اومده!!!!

 


لينك | نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386ساعت 5:59 قبل از ظهر توسط جوجو|
نذار توی بازی زمونه بسوزی
زندگی میگذره

اگه نگذشت

خووووووب

 میگذرونیمش

اگه بازم نگذشت

خوب دعوا که نداریم

قیدشو میزنیم!


ادامه مطلب

لينك | نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 6:5 قبل از ظهر توسط جوجو|