تبليغاتX
هر که شد محرم دل در حرم یار بماند...

هر که شد محرم دل در حرم یار بماند...
واسه قشنگی نیست!!!واسه دله خودمه....
زیره باران گریه کردم شاید باران بشوید از تنه من گناهم
سلام

اینقده دلم تنگ شده واسه چرتو پرت نوشتن(بابا خوب اینم یه مدله اعتیاده البته این مدلش کمتر ضرر داره و خب فایده هایی هم داره )

عرض کنم که توی یک خیابون باصفا وپر از دارو درخت قدم میزدم !!!که یک دونه کلاغ مزاحم به ما حمله ور شد که چی؟که عینکمو که گویا!از دور برق مزده و چشمه کلاغه رو گرفته بوده بقاپه....بچه پرورو ....جدیدا چقدر همه پرو شدن ....عینکمو در اوردم میذارم توی کیفم ..اونوقت بچه پرورو داشته باش میره بالای درخت دادو بیداد را میندازه!!!!

بعد هفته ی پیش یک مهمون(از شیراز)داشتیم دو روز اومده بوداصفهان گردی....که روز دوم من هم همراهشون رفتم ....و فکر کنم دیگه تا عمر داره بیچاره پاشو اصفهان نمیذاره(خوب به ما چه که شیراز رود خونه نداره!!!!!!!!!!!) و همینااااااا دیگه........

اگه فرصت داشتما میشستم با حوصله مو به موشو تعریف میکردم ولی وقت ندارم خیره سرم درس میخونم (کنکور)البته جدیدا نمی تونم درسو حسابی بخونم!!(پس چی کار میکنم که وقت ندارم نمیدونم!!!

+فکر کنم دارم یه خطای بزرگی رو توی عمرم مرتکب میشم....نمیدونم چطوری شروع شد ولی از ادامش میترسم!!!


لينك | نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 7:10 قبل از ظهر توسط جوجو|
یه راهه راست پیدا کن دارم سر گیجه میگیرم!
سلام

انگاری خیلی وقته اپ نکردیمااااا!!!بله حالا فیلا که ما بیخوابی زده به سرمان ....نصفه شبی هم اخه....اخه ما روزشم نمیخونیم چه برسه به حالا که پاشم برم درس بخونم پس بذار یه اپ از خودمان ول بدیم...

ها ببخشید میخواستم خاطره ول بدم چرا عکس شد؟

عرض کنم که هفته ی پیش ۳شنبه بود اره!خوب؟هوچی ما مثه ادم که نه مثه هر روزمان رفتیم مدرسه بعد یه ذره شلوغ کردیم همون اول صبح(حالا کمتر از هر روز نبود بابا بیشتر هم نبود به خدا ولی مشکل اینجاس که به اون وسطه پیشه به اون بزرگی که همه ملت توش دارن خره کنکور میزنن فقط ماییم که سروصدای زیادی میکنیم (فکر کنم))خوب میگفتم بالاخره این معاونه کاسه ی صبرش سر ریز شدو اومد سراغمون یه خرده به اصطلاح تذکر داد که ماشاا...با این حاضر جوابی های فاطی....(استغفرا...)هیچی این معاونه دید نخیر فایده نداره دقیقا هی گشت و گشت تا یه چیزی پیدا کنه بهش گیر بده و ....چشمتون روز بد نبینه نگاش افتاد به منه بد بخت و .....حالا روزه روزش باشه شاید گیر ندنا ولی اگه بخوان گیر بدن اصولا ۱ هفته اخراجه....ولی نمیدونم چرا با همه ی اینا من اخرش ته دلم قرص بود که نه به من کاری ندارن!!!!(خوب نمیدونم چرا)واسه همین یه ذره واسه خودم بالا پایین کردم دیدم که خوب ساعته اول زبان داریم...زبانم که خوب ماشاا...ما همیشه باهاش مشکل داشتیم حالا این یه روزم راست من فرصت زبان خوندن نیافته بودمو و زبانم اگه نخونم من میشم در حده(۰)حالا باز اگه درسه دیگه ای بود یه جوری با چرتو پرت و اطلاعات قبلی و غیبی میشد گذروندش....خوب این فکرا رو که کردم دیدم همچین به ضرر هم نیست رفتم صاف مثه بچه ی ادم نشستم توی دفتر این ونوسم هی راه فرار واسم جور میکرد ولی من میگفتم نمیاااااااااااااااام!!!!!خوب بعد یوخته صخبت کردیم با معاونه و جا شما خالی و به هر حال به یه جاهایی رسیدیم و دیگه بیخیال ماشدن البته خوب نه دیگه الان درس گرفتم نه دیگه ....خوب دفه دیگه میترسم یه راست بفرستم....(!!!!)خوب به هر حال با کلی سانسور رهایی یافتیم و اومدیم رفتیم سر کلاس که هنوز من نشسته گفت پاشو بیا درس جواب بده(زبان دیگه)منو میگی ... جونم بالا اومد ....نامرد بذار لااقل بیام....اخرش هیچی هم از اونور مجبور شدیم کلی فک زنیم و بترسیم هم از اینطرف هیچی نگیمو تا اخر کلاس جیکمونم در نیاد و یه صفر کوچولوی خشکل هم بگیریم!.... خوب هیچی دیگه اینم نکته اخلاقیش (!!!)ها به گمانم دیگه نزدیکه صبحه نه؟

ها همین دیگه خوب تموم شد پاشو برو....باز نشستی که چی بگم واست ....پاشو برو....بابای.


لينك | نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 4:35 قبل از ظهر توسط جوجو|