خیلی وقته نشستم درستو حسابی با بلاگم بحرفم ....حس میکنم غریبه شده دیگه نمیشه همه چیزو بهش گفت ....یا شایدم من غریبه شدم .... غریبه شدم و شدم چیزی که دیگه جرات نمیکنم تو وبلاگ بهش اعتراف کنم...حتی همین الانم این چند جمله رو به زور تایپ کردم ....و سعی کردم جوری بنویسم که بلاگ حس نکنه عوض شدم!!!ولی عوض شدم ..البته همه عوض میشن ...ولی من نمیدوونم الان این عوض شدنم تو مسیر خوبتر شدن بوده یا بدتر شدن...شما نمیدونین؟...اُه اُه شمااا!!! ببخشید میدونم خیلی وقته بی معرفت شدم درستو حسابی به همه سر نمیزنم....و هی کنکورو بهونه میکنم ولی این معنیش این نیس که انتظار دکتر مهندس ازم داشته باشیدا ....البته به سفارش گندم جون من دیگر نمیترسم و رتبه ۲ رقمی کنکور ۸۷ ار آن من خواهد بود....داشتم میگفتم ....مگفتم که عوض شدم خیلی هم عوض شدم بازم دارم عوض میشم شاید اینم از همون خصوصیاته تیر ماهی بودنه.....بچه+ جونم!کجایی؟تو که در این زمینه تجربه داریو مثه خودمی بگو!ماله تیر ماهیاس؟اینکه هی تغییر میکنم ؟!!! ولی حالا واسه هر چی باشه من اصلا حسه خوبی نسبت بهش ندارم.....بیخیال این
یه اعتراف دیگر!!!!بعد از سالها زنگی با عزت!!!هوایی شدیمو خودمونو دچار کردیم ....بعد هم سعی کردم همه ی زندگیمو جمع کنم توی این دچاریت!!یعنی به چیزای دیگه که میشد بگی به من ربطی نداشتن و یا ماله گذشته ها بودن دیگه اهمیت ندم....حس میکنم خودم با آگاهی کامل این کارو کردم یعنی نه از رو محبت کورکورانه ....چون به عواقبش فکر کرده بودم به همه چیز احتمال دادم و دوست داشتم یه بارم که شده تجربه کنم البته در مقابل ادمی که ارزششو داشته باشه و هنوزم میگم ارزششو داره ....(کم و بیش ماجرای ما هم شد عشقی !!!!)ولی به یه چیزی فکر نکرده بودم اینکه اگه زندگیتو تو یه چیز جمع کنی خوب خیلی راحتتر و یه جا تر میتونه از بین بره!!!خودمم نگرفتم چی گفتم شما گرفتید به خودمم بگین چی گفتم!یادم باشه از این به بعد یه مترجم با خودم بیارم لااقل به خودم بگه چی میگم دارم!بیخیال .....باز گیر دادم به لغتا(بیخیال)
اه بازم فکر اینکه بلاگ..................... بیخیال
فیلا بای
جمعه ۷:۲۵عصر۶روز مانده به کنکور
خوبین؟
هیچ میدونید الان ۹روز به کنکورس؟![]()
من میتشم(میترسم)
البته ولش بذار بدیم راحت شیم مردم دیگه والا.....
بچا یوخته در مصرف برق صرفه جویی ول بدید به مام برق برسه اینجا تقریبا هررو ۲-۳ساعتی برق نی!!!یک بساطی داریم مخصوصا اگه شبا بره!!!واقعا برق بره ادم خیلی حوصلش سر میره هاااا بعد میریم میخوابیم!!!البته اگه ظهر باشه از شدت گرما خواب هم نمیشه ول کن حالا اینا رو.....
اینم یه عکس واسه فاطی و اینکه دیگه بم نگین بیرحم
به خدا حالا همچینام که گفتم به درک منظورم به درک نیساااا فقظ من جیجه نیدونم چی کار کنم!!!(برای دوستانی که نمیدونن عرض کنم که فاظی دوستمه و سرطان داره متاسفانه و ۲-۳سال بیشتر....)
براي اولين بار روي اين صندلي نشستم تا به حالا كه نمي دانم چندمين بار است
كه اينجا مي نشينم،مدام و ناخودآگاه ذكر مي گويم.
دكتر جواب سلامم را به گرمي پاسخ مي دهد،جواب آزمايشم را روي ميزش
مي گذارم رنگ صورتش عوض مي شود.جرات نمي كند آن را بردارد.
اما من احساس سبك بالي مي كنم.در وجودم جواب را مي دانم. اين بيماري چقدر
مرا بزرگ كرد!
همين سه ماه پيش بود كه از زبان دكتر واژه سرطان را شنيدم.فقط همين واژه را
شنيدم بعدش از ترس كر شدم،هيچ صدايي را نمي شنيدم،ذهنم خالي خالي شده بود
با خودم مي گفتم:پس علت تمام دردهاي شبانه روزي ام معلوم شد.
چقدر ترسيده بودم!نمي دانم چطور از مطب آمدم بيرون،يكي دو هفته تا مي توانستم
گريه كردم.
بعد از ظهر يكي از همان روزهاي تلخ,تلويزون را ناخودآگاه روشن كردم،مدام با
خودم مي گفتم: خدايا خودت مشكلم را حل كن. ناگهان شنيدم كه مجري برنامه گفت:
به خدا نگو مشكل دارم،به مشكل بگو خدا دارم...! و من ... سبك شدم...
آرام گرفتم و به سرطان گفتم كه خدايي دارم بي نهايت مهربان و شفا دهنده روزها و
شب ها همين جمله را مي گفتم و براي سلامتي ام خدا را شكر مي گفتم و ذكر ميخواندم.
چند روز گذشت باز هم همان جمله را به سرطان گوشزد كردم و ... چند روز بعد
احساس كردم مخاطبم ناپديد شده است.اين را از كوچيدن دردهايم فهميدم.
ولي من به شكرگزاري ادامه دادم تا ... آن لحظه كه آرام و مطمئن نشستم روي صندلي."
دكترم خيلي خوشحال است. نمي تواند باور كند كه در عرض سه ماه،سرطان بد خيم
ناپديد شده باشد.من از او خوشحال ترم و مي دانم كه هر آن چه خدا بخواهد همان مي شود.
از دكترم خداحافظي مي كنم و با اميد و اطميناني زيبا،به سوي زندگي گام بر مي دارم.
اینو که خوندم یاده فاطی افتادم با اینکه قرار شده دیگه بش فکر نکنم براش دلسوزی یا هر چیه دیگه نکنم ولی با این حال ...........نه این که بخوام بگم ادم مهربونو دلسوزیم نه از خدا که پنهون نیس از شمام پنهون نباشه...۱۰۰۰ بار تو دلم گفتم به درک ....هر غلطی میخواد بکنه....به من چه؟...والا....خوب به من چه...حس میکنم کاریو که باید میکردم کردم ...بقیش دسته خودشه....خودشم باید بخواد....البته خدا هم باید بخواد....روزه اخر امتحانامون خبر فوت یه کنکوری به خاطر تومور مغزی رسید ۲باره یکم.....ولی باز نه بیخیال بیخیال شدم....به درک........... به درک....
حالا منم وقت گیر اوردماااااااااا این دمه کنکوری؟
بیخیال
بای
بچا یعنی واقعا ۳هفته دیگه کنکوره و من اینجا نشستم چرت میگم؟ها؟ها؟ها؟ها؟وخی بچه وخی برو بشین سره درست.....بچا برای اولین بار در عمرم حس میکنم دارم کم کم استرس میگیرماااااااااااااا بچا اگه قبول نشی چی میشه؟!!!(به قوله یکی فوقش ساله دیگه پیشه خودمونی!و به قول دیگری هیچی ایشاا... ساله دیگه)به هر حال
رحلت امام خمینی(ره)رو هم تسلیت میگم ............ و همینطور دهه فاطمیه....و دعا یادتون نره
بای
من چیزی میگفتم؟هان نه یعنی از الان میخوام بگم....بگم؟
بگم چی؟هان یادم اومد...میخواستم بگم که من اخرش هم ادم نمیشمااااااااا والا....چاکره شمام
نه در زمینه درس که کلی برنامه ریختم واسه این یه ماهه ولی باز همون تفریحی خوندنه خودم که بود هست یعنی اونایی که خودم دوست دارم میخونم .....و هر وقت هم دوست داشتم که میبینید دارین تلپ شدم اینجا!!!و نه در زمینه دچار شدن که هر چه تلاش کردیم باز برگشتیم سر جای اولمان (فک کنم)من کلا جنبه دچار شدن ندارمااااااااا.....ولی بچا بی شوخی
دعام کنین والا خودمم نمیدونم دارم چه غلطی میکنم
.....یعنی میدونم با کارام به هیچ جا نمیرسم حتی بر عکس به یه جاهایی نمیرسم ولی باز
.....اولین باره تو عمرم اینقده احساسی و بی منطق عمل میکنم(فک کنم)بعدشم بچه مثبت جون(!)چیچی کجا برم؟ تشریف دارم هنو همین جاااااااااا.........ای بمیرم واسه خودم که رفتم تو حسه گریه
....ولی والا ......هیچی بیخیال ....
فردا تفلدمه تفلده شناسنامه ای ....یعنی اعضای خانواده شهادت دادن که من اوله تیر به دنیا اومدم ولی شناسنامم که اینه به من چه؟من هر دو روز میخوام............نه هیچی نمیخوام بیخیال .....چرا یهویی بی حوصله شدم؟برم بعدی که حالُم خوش شد میام باز.....
ها راستی یه باره تا دارین دعا میکنین یه دعایی هم بکنید چون فردا دارم میرم کارنامه پیشو بگیرم امسال مثه اون سالا همچی مهم نیسا ولی با این حال
خوب کاری نداری؟
فیلا
بابای
یه خورده وقت بعدش:
میگفتم به هر حال و در همین حال (!)هر چی حس داشتم پرید.....
امروز اخرین امتحانه پیش رو هم دادیم این اخریو به دلایل ضعفه جسمانی نخونده بودم با یه مرور کوچولو رفتم سر جلسه...ولی اسون بودخوووووب....ولی بعدش فهمیدم بی دقتی کردم....خدا کند که سر کنکور از این بی دقتی ها نکنیم....این یه ماهه رو هم به هر حال باید اخرین زورها رو (!)زد دیگه خوب به هر حال زشته
ها راستی یه دعایی هم بکنید برای رفع و رجوعه دچار شدنه ما.....هی بسکه راه افتادم تو بلاگای مردم گفتم دچار یعنی چه به سر خودم امد...یعنی شاید هنوز هم نیومده باشه بشه پیشگیری کرد ....چمدونم
بیخیال
فعلا بای
بعدنا میام اینا رو مذارم تو بلاگ
خوبین شما
من زندما فاتحه نگیرید واسما
به زودی به همگی سر میزنم![]()
البته اگه وقت کنم اخه ۱ماهه دیگه کنکوره
این مدت کامی خراب بود همه ی عکسای خشکله منم بر باد داد من ذاتا توی عکس نگه داشتن شانس نیووردم
عکسام تو روزای برفی و گردشای عیدو وااااااااااااییییییی![]()
بعدشم واسه دختر مردم حرف در نیارین من اصلا هم دچار نشدم!!!!یه وقت فکر نکنید من دچار شدمااا
فقط این مدت بسکه دنباله این داداشمو نومزدش رفتم بیرون یوخته هوایییی شدم![]()