اگه دیدی یه نفر همه ی تلاششو میکنه تا یه ستون نیفته .... همیشه نمیشه این احتمال رو داد که اون یه نفر اون ستونو دوست داره و نمیخواد خراب بشه .... شاید میترسه اون ستون رو سرش خراب شه واسه همینه نمیزاره بیفته.....
دلم میخواد اگه دارم خورد میشم...بازم استوار باشم....ولی نمیشه....اره مراقبم باش شاید رو سره تو خرا ب شم....
قلبمو بردی با خودت رویاااهاام حلقه زدن به دورت به شوقت ....
تمام روزت...هر جایی که میری ...هر کاری که میکنی....اونم باهاته...باهاش حرف میزنی...میخندی گریه میکنی......البته تو رویا...وقتی میای تو واقعیت هیچ کس پیشت نیست....اونی هم که هست با رویااهات فرق داره....تو فیلم ذهن زیبا یه حرفه قشنگ میزنه ...میگه:هیچی بدتر از این نیست که بدونی گذشتت نه چیزی غیر از باورات بوده نه مرده نه هیچ چیزه دیگه بلکه....اصلا وجود نداشته.....
یه چیزی تو این مایه ها......داره سرم میاد....شاید ذهن منم زیبا شده.....
اگه حرف نزنم میترکم....کم میارم....دارم همه ی تلاشمو میکنم اروم بمونم...وقتمو پر کنم تا کمتر فکر کنم تو هم یه کم مراقب باش.....
تصور کن تمام بدنت درد میکنه از نظر روحی...از نظر پولی...حالت بده....خیلی بده...میگن یه چشمه هست که اگه از اون آب بخوری همه ی اینا خوب میشه همه ی دردات برطرف میشه....تو هم میگردی تا اون چشمه رو پیدا کنی ولی هر چی میگردی چیزی پیدا نمیکنی فقط صدای آب این طرف و اون طرف میکشونه....حتی نمیدونی این صدای اب صدای همون چشمه هست یا نه ولی چاره ای نداری دنبال صدا میری ولی به هیچی نمیرسی ....پیداش نمیکنی.....
چه احساسی بهت دست میده چی کار میکنی؟!!
همه دارن دنبال آرامش میگردن دنبال کسی که ارومشون کنه....پس تعجبی نداره اینجا اینقدر سوتو کور شده.....
چرا وادارم میکنید با خودم حرف بزنم؟ اصلا حسه خوبی نداره..
سلام
انتظار....شش حرف با چهار تا نقطه!(کش رفته از دخترک تنها)
چقدر سخته راه تو رو گم کردن(با اجازه از داش حسام)
دیدم دیگه نمیتونم به راحتی قبلا حرفامو بنویسم گفتم شاید بهتر باشه با زبان ایهام حرف بزنم....البته چون این زبانو خیلی بلد نیستم...از اینو اون کش میرم....
حرف .....کاش میشد حرف نزد.....بیخیال....بیخیال همه چیز .....تازه حرفه فاطی رو میفهمم که میگفت این دنیا هیچ چیز قشنگی واسه موندن نداره(البته نه به این معنا که رفتن سراغ زشتیاشو تایید کنم فاطمه خانوووم!)هیچ چیز قشنگی واسه موندن نداره وقتی بفهمی رویا هات هیچ وقت نمیتونن حقیقت داشته باشن... چون دیگه حتی خودتم نمی خوام حقیقت داشته باشن....هنوز واست رویاست هنوز انتطارشو میکشی ولی شاید فقط یه عادته....در واقع میدونی که.....بیخیال...اون بالا خدایی هم هست....
رفتم مشهد...زیارتم قبول!!...خیلی غیر منتظره یعنی صبح تصمیم گرفتیم ظهر بلیط گرفتیم و شب هم راه افتادیم....یادمه تو راه یه جمله ی قشنگ تو گوشیم نوشتم...واسه بلاگ....اما الان نمیدونم چرا دوست ندارم بنویسم....شاید به همون دلیلی که دیگه نمیتونم هیچ چیزیو به این راحتیا بنویسم .....مثه همیشه امام رضا داره حاجتمو میده....خیلی زود تر از اون چیزی که فکرشو می کردم....سخته ولی خودم خواستم!
هیچ کدوم از هم دوره ایام تو بلاگنویسی حال و هوای نتو ندارن!منم ندارم!ولی اگه نیام نت دیونه میشم ...کامی خراب بود بازم خدا روشکر خودشو واسه این حالو روزه من رسوند....
