تولده و من نیستم....البته من که هیچ وقت نیستم!!!!
تا حالا تجربه نکرده بودمو همه ی اینا رو مسخره میدونستم....ولی حالا که تجربه کردم هر کاری بگی ازم بعید نیست!!!
من دیگه من نیستم
از خودم میترسم
یکی نیست منو کنترل کنه؟!!!کسی صدامو میشنوه؟کسی هست به این بلاگ متروکه سری بزنه؟
نه دوستی نه اشنایی؟!!!
یه بغض تو گلومه.........نمیدونم چرا
میترسم از خودم که حماقت کنم که نتونم تحمل کنم...که که که......
من پا کشیدم از عهد بسته ام تو پا فشردی بر مهربونییییییییییت
من خسته امممممممممممممممممممممم
کارو بار خوبه....زندگی هم خوبه اگه خودم بهش اینقدر سخت نگیرم....
تو هم خوبی .... چون دیگه از خیلی چیزا نگران نیستم از فکرای تو....از اینده....نمیدونم ...بیخیال...
خوش گذشت ....چون ۲باره اون اروم کننده رو داشت.....حتی اگه خیلی چیزای دیگه رو نداشت مثه تازگی بار اول.....
من خسته شدم تو هم همینور میدونم.....خسته شدیم تکراری شد.....ولی هنوز بس نیست ..... هنوز زوده هنوز وقت داریم و هنوزم به نفعمونه....بزار ادامه داشته باشه وقته تموم شدنش زود میرسه ...پس سعی کن هترین استفاده رو ببری
مواظبه خودت باش
بابای