تبليغاتX
هر که شد محرم دل در حرم یار بماند...

هر که شد محرم دل در حرم یار بماند...
واسه قشنگی نیست!!!واسه دله خودمه....
من بی تو هیچم تو باورم نکن....خیسم ز گریه تنهاترم نکن
تولدت مبارک

تولده و من نیستم....البته من که هیچ وقت نیستم!!!!

تا حالا تجربه نکرده بودمو همه ی اینا رو مسخره میدونستم....ولی حالا که تجربه کردم هر کاری بگی ازم بعید نیست!!!

من دیگه من نیستم

از خودم میترسم

یکی نیست منو کنترل کنه؟!!!کسی صدامو میشنوه؟کسی هست به این بلاگ متروکه سری بزنه؟

نه دوستی نه اشنایی؟!!!

یه بغض تو گلومه.........نمیدونم چرا

میترسم از خودم که حماقت کنم که نتونم تحمل کنم...که که که......

من پا کشیدم از عهد بسته ام تو پا فشردی بر مهربونییییییییییت

من خسته امممممممممممممممممممممم


لينك | نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 8:36 بعد از ظهر توسط جوجو|
من دارم گیج میزنم
دوست دارم بنویسم ....دیگه نه از این چرت و پرت ها ....یه داستان ....نمیدونم ....یه داستان یه جورایی مرموز....از اون داستان هایی که با ۱بار خوندن نمیشه فهمید و باید چند بار بخونیش.....هیچ موضوعی ندارم نویسندگی هم بلد نیستم...فقط هوس کردم بنویسم!٬!!!خیلی خوبه نه؟ باید به خودم امید داشته باشم......

کارو بار خوبه....زندگی هم خوبه اگه خودم بهش اینقدر سخت نگیرم....

تو هم خوبی .... چون دیگه از خیلی چیزا نگران نیستم از فکرای تو....از اینده....نمیدونم ...بیخیال...

خوش گذشت ....چون ۲باره اون اروم کننده رو داشت.....حتی اگه خیلی چیزای دیگه رو نداشت مثه تازگی بار اول.....

من خسته شدم تو هم همینور میدونم.....خسته شدیم تکراری شد.....ولی هنوز بس نیست ..... هنوز زوده هنوز وقت داریم و هنوزم به نفعمونه....بزار ادامه داشته باشه وقته تموم شدنش زود میرسه ...پس سعی کن هترین استفاده رو ببری

مواظبه خودت باش

بابای


لينك | نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 7:24 بعد از ظهر توسط جوجو|